ديوانگي ...


 

آخرین ِ نوشته ها بهترین آن نیست –

 من این مکاشفه ی درونی ابدی را

دوباره به شکل واژه های پریده رنگ و گنگ رمز می کنم .   

تباینی آشکار میان  اندیشه هایی که فهم را فاهمه می بخشند و روح  را می خورند .

 متشکل از قدرت مطلقه ی کسی که بهشت را به ضرب چماق می فروشد و من که حالم هنوز با هر مصیبتی خوب است !

زندان جای بدی هم نیست – این را قناری همسایه خوب می خواند –

 

 

 

 

 


موهن

اخلاق تنها سلاح انسان –

 

همه ی ما تمایل داریم معتقد باشیم که پس از مرگ ، باقی هستیم و می مانیم و از این اعتقاد حس پر نشاطی می گیریم که زندگی را خوب ادامه دهیم ؛ حال اگر کسی بیاید و این ایده را در مغز ما بارور کند که مرگ خاتمه ی بودن است و پس از آن نیستی به سراغ می آید ، حس نشاطمان فرو می پاشد ؟ دست به جنایت می زنیم ؟ گند می زنیم به آبرو و شرف و زندگیمان ؟؟ اگر فرض کنیم که آبرو و شرف و حیثیت و تمام این کلمات نیکو هستند تا شعف ما را برای پیشبرد انسان بیافزایند ، دیگر چه اندوه از نیستیست ؟ما هستیم چون محکوم به بودن بوده ایم و متولیانیم برای آنان که می آوریم ؛ جهان امتداد نوادگان من است ؛ همچون نوادگان سگان ، گورخران ! ؛ آنکه عقیم است می تواند مهجور واقع شود و آنکه خود به دست خود عقیم می کند یا عقیمانه رفتار می کند معترض ؛ ما مفتخریم به برق ، به تمام آن چیزهایی که انسان لخت را سلطان عالم کرده است که خود حدیث آرزومندی متولیان متولیانمان بوده است ؛ جز این حقیقتی ملموس تر نیست – حال آنکه ما بقی اگر افسانه نباشد آنقدر ها هم مهم نیست

به گمانم انسان چون فکر می کند احمق است . 

 


موهن

 

 

اینجا پر شده از خاکستر های سیگار . و این یعنی من حالم خوب نیست ؛ حالم خوب نیست آنقدر  ،  که فاصله ی ریختن را تا زیر سیگاری تخمین نمی زنم ... آنقدر که روزها جمع شده اند توی  انبوه سفیدک های نرم توتون های اینجا سوخته شده ، گاهی آنسوتر سوخته شده  ؛ آنقدر که به این کلمه های چیده شده ای که می خواهند حالم را تف کنند روی کاغذ خط دار دفتر های چهل برگ کپنی  ، به چشم تمسخر نگاه می کنم و بهشان پوز خند می زنم  ؛ کاغذ سطل زباله نیست ... کاسه ی تولت نیست ... ؛ کلمه ها را استفاده نباید کرد ؛  بالا نباید آورد ؛ جان جهان را اینسان چرکمرد خاطره های پریده رنگ خاکستری کردن ، تویش نوگرایی نیست ؛ اینها را می دانم  ... !  اینها را می دانم که می دانی . برای تو نیست اینها ؛ برای من است . برای همین است که اینها خوانده نشده بایگانی شده اند ؛  و هر که می خواندنشان انگار حرف دلش را شنیده باشد لبخند می گشاید ؛ حالم خوب نیست ، حالم خوب نیست ؛ تازه گی اش برایم مرده است وقتی جرقه ای نمی زنی که گشایشی باز آفرینی ؛ لبخند گند و صمیمی هر روز ، مثل زهر مار ، هاون وار و مرمرین و سنگین ، مغزم را آسیاب می کند ... مخوان – مگو ... ؛

 

 

 

 


موهن

 

 

 

 

آ  آ  .

آن راننده ی تاکسی ... یادت هست ؟

او هم  پیوسته بود انگار ، به جا تیکه ای پراندش پدر ، خوشم آمد !

- شما انگار در سوئیس زندگی می کنی ها ...

چیزی بیرون رفت یا نرفت ، گم است ؛ اما اینطور بود که انگار از پشت یک حباب ، پدرت را می بینی ؛

گذاشته ات روی دوشش و دراز پیموده است ولی هنوز هم دارد خم نیاورده با مادرت که جیغ کشان

تشویقش می کند ، پیش می راند .

مادرم آنجا نبود و ما بقی محو و نا محسوس از پی هم می گذشتند که دیگر مهم نبود ... ؛

 

 

ب ب .

روز به روز این حباب رشد می کند ؛

و هر بار که رد نوک تیزی بخراشدش ؛ ترس می خزد تو ... ؛
رخش آن بیرون مانده است ، مثل رویا می ماند که بزایمش و چنگ نزنم از درد ... از ... ؛

وقتی نگاه سر می رود ، حرف پاره می شود و خنده  می خشکد ،

 رویا هم می پرد می رود دور دستی جایی دلش را خوش می کند ؛

بی رخش ... ساکن و بی رفت ، می مانی یک جایی این طرف یا آن طرفتر ... ؛

 

 

پ پ .

معلقانه ، متعلقانه ، روز دانش افزویی کسی می گذشت که ساخته بودنش برای گذاشته شدن توی من ؛

 کج و کوله که جایش زدند ،  افتتاح نشده ، روبانش را چند بار قیچی و کیکش را چند بار چاقو زدنند ، و رفتند که بدوزند و سند بزنند و اگر هم بشود آهک بریزند رویش ، بدین امید که  فرجام صدای کسی که دیگر به حتم "او" باقی نمانده است  اگر گاهی بگیرد ، بتوان بر اساس قانون مشمولین مرور زمان ، بی هیچ کنایه ای ردش کرد

و صدای کسی هم در نیاید ؛ یعنی در نتواند بیاید ؛

 

 

ش ش .

دریاییست که من برای او خیلی کوچکم ؛

یا او برای من خیلی بزرگ ؛

لپ هایم دارند بادشدگی را تا انبوه درد و کشیدگی عضلات مقابله می کنند - و من –

ذهنم بیش از این دیگر نمی کشد ؛

 

 

خ خ خ ...




موهن

 

 

هر چیز یک روز نا چیز می شود ؛

تغییر ، تحول پیشرونده ایست که به عدم می انجامد و عدم ، لحظه ایست که هر چیز در آن در پیشرفته ترین حالتی که می توانسته است باشد ایستاده است ؛

اینها یعنی اینکه هر چه سختی باشد پیشتر جسته ای

 گاه این سو و گاه آن سو

 خوشبختی که فاصله ی میان دو بدبختیست

نتیجه ی پی آمد تکرار شونده ایست که به تناوبی نامنظم رخ می دهند

چنان که  گویی تراشمان می دهد ؛

سیقل می خوریم و باز سیقل می خوریم ...

در عدم بدرخش دوست شفیق من  ؛

 


موهن