ديوانگي ...


 

 

غوکی فربه تنی - سبُک دهانی - ذغنی سخره گرفتُ  - به دل آب جهيدی /.
ناگاه زآسمان کلاغی - بر جانب آبی - بِرِسيدیُّ  - سر غوک را - در کسر زمانی ببريدی /.

 

*

 

 

چه می فهمی ؟ 

- تمام داستانهايمان اينگونه است ...
که بَد - بودش به دمی بوی نا گيرد و دود شود و برود به هوا ...

و هوا کجاست ؟
گويی هزار سالی ديگر هم که بيايد - لبريز نمی شود و عق هم نمی زند که بترکد ...

-

 

 

 

 

 


هوا -
کجـاست ؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


*
چشمهايت را دوخته ای به اين سطر های سپيد و مانده ای !
انتظار در تو قليان می کند -                                                                         و
 جانت را شايد برای شنيدن پاسخی می لرزاند ...

 

کجاست آيا که اينهمانی اضداد را اينگونه آبستنی ابدی ست ؟ و زائو درد خويش را در خود فرو خورده است ؟

 

 

 

 

صبر کن !

 


نه - اين نيست ...    به زمين بيانديش -
- چرخش گِرد دقيقه ها  - به پيچهايی که می پيچند و می روند فرو - و آن حرکت گرد - که چون گردابی - مسير را فرو می کشد و می رود تا ته مخروطی بی ته ...
و البته ...
زايش هزارگانه «بـــاور»ـی که پيشتر می راند و قدمش را به عقب ار دنبال کنی -
وحدت انگار - نور می شود و چشمهايت را کور می کند ...!

کور ....

مثل کرم - !

 

 


لـمـس کن ....

 

 

- حـــالا -  هـرچه را ...
که تو را حقيقت بلعيده است ...
 


موهن

 

 

من از فکر کردن خسته ام ... از اينکه بنشينم سيگاري بگيرانم تا ژرفْ انديشه های آرمان شهر کسی را بسازم که من نيست ...
+

در خلوت آسوده ی جهان گم شده ام ...
دستم ساز ... بايدم هيج چيز نيست ...
اينجا سکوت کر می کند و مبهوت ... چون حقيقتی که نگاه می کند ...  لخ لخ ترش زمان را دود می کنی ...
بی قطعه های کليد وار محذوف ...
در کل ... مغروق /...
+


من ديگر نخواهم مرد ...
نه آنکه مرده ام ... از پيش /.
بل که «ام»ی ديگر نيست تا انگاره های ذهن را واو به واو هجی کند و از ميانشان
شعرگونه بزايد ...
-


تنها آن هنگام که وقتی نگاه می کنی ... حقيقت نگاه کند و لب که باز گشايی تبلور يابد و قدم که چاشنی کنی جان گيرد و لحظه را که زيستن کنی چون پيلی به چلچراغ خانه ای ماند - ديگر نخواهی مرد ...


 


موهن