ديوانگي ...


 

 

عـظمت خلاصه شده است در نگرشی بنيادی ... شايد آن هم نه حتی که در اصول بديع خلق بازپسخوردی آرام ...

‍[]

- ای کاش  پلكهايت  نمی لرزيد - صدايت تهی نمی شد و قلبت  نمی دويد ... 
  شايد اگر فقط کمی  لياقت کشيدن گناهت را می داشتی   اينگونه جهان در تکان          
  نمی افتاد ...

-

و من خشمی آگاه را فرو خوردم ...


باز عکس من در بديع ترين لحظه ی ممکن -
بيرون خزيد و  دنده دنده های ظريف و دقيق بخت -
   - گويی به تصادف -    - چون چرخ دنده های ساعت -
در لحظه ای که بايسته ی اتفاقی ست -  فرو می افتند -
و حركت ... چون موجی متحرك ... پيش می آيد ....

-

تو باختی ...

باخته بودی شايد ...
از آنی که اول بار به پاسخ بيانی مصلح ... به بهانه ای پوچ -
گيرنده های حساس لامسه را له می کردی و من ...
فکر می کردم به کاستی هايت  -
- به شدن در قالب بزرگ نشمه جاتی متحمل (!)
-  زيبا دختركاني كه بهترينشان سنگ صبور بزرگ نران زمينند ...

و شدم ...

درست تا پيش از بريدن دستهايت بود از فشار بند بندی که می فشرد
 استخوان حنجره ام را ....
 اظطرابی که  می لرزاند کيسه های گود چشمهايت را - 
و تـرس تو كه چقدر توی ذوق می خورد ...


[]

اين روزها ...

-
  احساس می کنم درست روی پله های آخرين جهان ايستاده ايم /.


موهن

 

  

ايستاده ايم ... من - مادر - پدر - مادر بزرگ - پدر بزرگ - مادر مادر بزرگ- مادر پدر بزرگ - پدر مادر بزرگ - پدر پدر بزرگ .....                         

 

[]

مثل درخت ها و نهال /  من هنوز می توانم حرکت کنم . ...

 

 

[]

اينجا / يک روز / فصل ... فصل آفتاب و ميزبان يک دو جين از کودکان شاد اما کور /   دست انداز خام و نيمه خام و کاملا پخته / رسيده / از دهان افتاده و گنديده و پوسيده / کال - شايدم يک جا - چنان با شدت و نيرو / برای بادگاری از تمام لذت و عيش و طرب اينجا / به پوستم خنجری نوک تيز - بسان يک قلم - صدها ورق - دهها کتاب و  يک بغل تنديس و نام و جان به جان افکندن و ماندن برای تا هميشه تا ابد ... افکنده است  ....

 

[]

 

و مثل نهال ها  هنوز می تواند حرکت کند ...

 

 

 


موهن