ديوانگي ...


 

 

 

به کاستی هایت لعنت بفرست که سنگ راه و چوب لای چرخت می شوند –

آنها که گذر می دهیشان معجزه اند – معجزه ای که در خاموشی می گذرند و حسرت غریوی را

می کشند که بی اعتبار برای درستی هایت کشیده می شود .


موهن

 

 

کمتر کسی از خود مدام می زاید و پیش می رود ...

 

روند فرسایشی کامل شدن , توسعه یافتن نباشد , قصه ی ریشه دواندن گند رو های مردابی ست . 

روزی که به تمامیت می رسند , یا اتفاقی  بایسته ی افتادن است ,

 یا جریان رشد بسته می شود و بی جریانیست که همیشه بوده است .

زاییدن نه پوست انداختن است , نه خود نبودن ؛

وقتی نگاه می کنی و در می یابی که چند جوره زیسته ای و باز هنوز آبستن زایشی دیگری ,

توسعه دوانده ای در تصویر های گونه گون و تک منظره هایی که قاب شده دعوت به نظاره

می کند چشمی حریص را  -

ورنه تک منظره را تا سال ها می شود رویش رنگ گذاشت بی آنکه حس کنی جایی باید تمام شده باشد .

 

 


موهن