ديوانگي ...


 

 

 

 

آ  آ  .

آن راننده ی تاکسی ... یادت هست ؟

او هم  پیوسته بود انگار ، به جا تیکه ای پراندش پدر ، خوشم آمد !

- شما انگار در سوئیس زندگی می کنی ها ...

چیزی بیرون رفت یا نرفت ، گم است ؛ اما اینطور بود که انگار از پشت یک حباب ، پدرت را می بینی ؛

گذاشته ات روی دوشش و دراز پیموده است ولی هنوز هم دارد خم نیاورده با مادرت که جیغ کشان

تشویقش می کند ، پیش می راند .

مادرم آنجا نبود و ما بقی محو و نا محسوس از پی هم می گذشتند که دیگر مهم نبود ... ؛

 

 

ب ب .

روز به روز این حباب رشد می کند ؛

و هر بار که رد نوک تیزی بخراشدش ؛ ترس می خزد تو ... ؛
رخش آن بیرون مانده است ، مثل رویا می ماند که بزایمش و چنگ نزنم از درد ... از ... ؛

وقتی نگاه سر می رود ، حرف پاره می شود و خنده  می خشکد ،

 رویا هم می پرد می رود دور دستی جایی دلش را خوش می کند ؛

بی رخش ... ساکن و بی رفت ، می مانی یک جایی این طرف یا آن طرفتر ... ؛

 

 

پ پ .

معلقانه ، متعلقانه ، روز دانش افزویی کسی می گذشت که ساخته بودنش برای گذاشته شدن توی من ؛

 کج و کوله که جایش زدند ،  افتتاح نشده ، روبانش را چند بار قیچی و کیکش را چند بار چاقو زدنند ، و رفتند که بدوزند و سند بزنند و اگر هم بشود آهک بریزند رویش ، بدین امید که  فرجام صدای کسی که دیگر به حتم "او" باقی نمانده است  اگر گاهی بگیرد ، بتوان بر اساس قانون مشمولین مرور زمان ، بی هیچ کنایه ای ردش کرد

و صدای کسی هم در نیاید ؛ یعنی در نتواند بیاید ؛

 

 

ش ش .

دریاییست که من برای او خیلی کوچکم ؛

یا او برای من خیلی بزرگ ؛

لپ هایم دارند بادشدگی را تا انبوه درد و کشیدگی عضلات مقابله می کنند - و من –

ذهنم بیش از این دیگر نمی کشد ؛

 

 

خ خ خ ...




موهن