ديوانگي ...


 

خیش خورده مچاله شده عین کرم پوزه ات را لرزان و محتاط می گردانی تا لباست را روی تنت جا بیاندازی ؛ آرام می خزی آن تو و خوب چکش می کنی ؛ ذره ذره ... می کاوی - گردی می گیری - خلوتی می کنی زمان می گذرد و ناگاه صدایی که سیاه پوش سکوتی بود در مرثیه ی بیانی خشکیده جوانه می زند لم یزرع جان آخرش را می کند نسیم بوران فصل تازه است توی این نمی دانم ها بی داشتن هیچ افقی مثل لوبیا که ریشه اش را فرو می کند توی خاک ‌ برگچه های قطور و مچاله شده ی بیان ، جوان و سفت و نیمه سبز روشن ... چه ابهتی دارند ؛ بی هیچ ملال این موزون رستن را به تماشا می نشینی و گاه پوزخندی هم به شیطنت خرامان راندنش می زنی و غرق می شوی در افکار و عوالمی که چون داغی نان و خبر ،‌ تصاویرت را کم برفک تر می کنند ...

+؛ 

 


موهن