ديوانگي ...


 

 

هر کجا رفتی پس از من

محفلی شد از تو روشن

یاد من کن ، یاد من کن

هر کجا دیدی به بزمی

عاشقی به لب گزیدن

یاد من کن ، یاد من کن ؛

 

هر کجا سازی شنیدی

از دلی رازی شنیدی

شعر و آوازی شنیدی

چون شدی گرم شنیدن

وقت آه از دل کشیدن

یاد من کن

یاد من کن … ؛

 

 

؟؟

 


موهن

 

حال خوبی ندارم ؛

این خاطره ها بدجوری گلویم را می گیرند ؛

خاطره ی آدم های خندان  ،

آدم های  اتو کشیده –

خاطره ی آدم های هپلی

آدم های توپولی

لاغر مردنی ؛

خاطره ی آدم های من یا آدم های توی من … ؛

چه  خرت و پرت های بی ارزشی از این آدم ها  جمع کرده ام ؛

فندک ؛ یک بند رنگی ؛ گیره ی سر ، سنجاق مو  ،  دکمه ی افتاده ی پیراهن ؛ فلان بلیت سینما در فلان تاریخ ؛

بطری آب معدنی نیمه پری که در چه روزی چه شد ،  دستمال سفره ای که رویش خرس های پاندا داشت …  ؛

پر کلاغی که در اذدهامی شلوغ باید درست روی سر تو  …. !؛

از اینها گذشته ، عکس و فیلم و گاهی صدایشان را هم به این ها اگر اضافه  کنم 

انبار پر پرو پیمانی می شود  از تکه خرده های روزی از آدمی در لحظه ای که جاویدان شده بود ؛

 

یادآوری تک تک فریم هایی که این اشیاء در خود دارند ، دیدن چند باره ی  صحنه ها و حرف ها و خنده هاست  ،  نوستالژیای نامیرای من که مرتب و چیدمان شده در طبقه هایی منفرد  ، کلکسیون شده و نمره خورده منتظرند ،

تا به ایجاز تلنگری جادویی ، درام تراژیک روی صحنه باشند ،  باید به وقت گرد گیری شوند ؛ روغن بخورند ، جلا گیرند  ،

و خاصه حاضر به یراق باشند که این روزها ،  چون روزهای کودکی که ظهرگاهش را در برهوتی بی آدم  ، میان میز و صندلی های خالی اتاق نشیمن سر می کرد ، تنها انگار با جادوی تجسم می گذرد ؛ 

واکاوی هزار باره ی آدم هایی که توی خرت و پرت های به ظاهر بی ارزش اطراف پنهانشان کرده بودم و  

به اشاره ی کلید جادوییشان ، سبز می شدند و جان می گرفتند ، چیز جالبی بود ؛

 هرچند باره که می خواستم تکرار می شدند و در فراغ بال ، حسابی زیر و بمشان را می جستم  … !  

 آدم بزرگ های من ، خوش پوش ؛ خوش بو ،  دروغ گو !  

همیشگی شده در جادوی نمکدان آبی رنگ کوچک و گنبدی ،

در برق خیره کننده ی کریستال گرد و قلمبه ی آویزان از لوستر ، حتی میان دندان های سه گوش زیر سیگاری برنزی شیر ، و خلاصه در هر خنزر پنزری که توی لحظه ای خاص با کسی  انتطباق ساده ای می یافت جادویی بود تا کسی جاویدان شود  ؛

 

 این مازوخیزم درد آور همیشگی در مواقعی که از آدم ها فقط همین ها مانده است کشنده است ؛

لبخندی که در فندکی بی گاز پنهان بود ،  اینجا هر روز ،  چهار بار در ساعت  ،

آدمی را مجسم می کند که در نیم روزی پریده رنگ ،

با لحن و حالتی گرفته ، بی وقفه سلام می کند ؛

 

 

سلام ... ؛

سلام ؛

سلام .

 

حال خوبی ندارم ،

این خاطره ها بد جوری گلویم را می گیرند ؛

 

در ساعت 11 امروز ، چهارشنبه ای سخت و جانفرسا ،

اعتراف می کنم  که نیاز به خانه تکانی بی رحمانه ای دارم ؛

 


موهن

 

 

وقتی از ترکیه برگشت که دوستش هم همان روزها از فرانسه برگشته بود ؛

دو دهان حریص و گوشهایی که به عاریت – غراضه و داغان - به هم غرض داده می شوند ،

شبی می شوند برای یک آخر هفته ی تمیز و کادره ! ؛

در خاطره ها فلسفه و تاریخ در کنار هنر مدرن می نشینند ، گرانی در برابر خرید اوورت !

بها در مقابل هیچ و حتی کمتر از آن هم ؛ قیاس سه در برابر یک ؛

بازتاب روشن یک زمین نا متعادل در برد به روز شده ی  آدم های امروز ، اکنون ؛

 یک چیز انگار وقتی تازه می گفتند توی صورتش خورده بود ، و حالا که مجال کش آمده بود ،

 سیلی خورش باد کرده بود و درد می کرد .

 یک جرقه  توی کله اش می توانست گریزی هوشمندانه باشد و شد  . آسوده اش کرد .  اشارکی ظریف ،

رهایش می کرد  از حقیقت تلخ و چسبناک اصل بقا در نا متعادلیت ؛ 

با پیش فنگ احترام به تلخیت همیشگی جاویدان ،

 همراه با درودی نظامی و ادای شعار : حیات مقدم است بر بهداشت !  

 

جرقه ای برای شروع تازه ای از باهم گذراندن بهتر وقت ،  آنهم با نوید بودن در تعادل مبهم خوشوقتی   ،

به شکلی کاملا آرمان گرایانه و عدالتمندانه و چه و چه . باروت گلوله ی خلاص را در ماشه چکاند   ...؛

ذهنش انگار که خودش را جمع کرده باشد با یک نفس عمیق شیرجه زد توی مکالمه ؛

 

 با برق خاصی گفت : راستی فرانسوی ها خودشون رو نمی شورند ، نه ؟


موهن

 

 

بیا یه مکالمه ی ساده ی روزانه رو اونقدر پیچیدش کنیم ، اونقدر پیچیدش کنیم که دوتایی مث خر گیر بیوفتیم تو گل ؛ چه حــــالیه  پــــســــر ! ! بعد اون موقع که همو برر و برر عین بز نگاه می کنیم ، یهو منفجر بشیم ، رو زمین ولو بشیم  و اونقدر قهقه بزنیم که دلمون قنج بزنه و درد بگیره و اشکمون دربیاد ؛

عالیه !  می شه حتی بعدشم یه باره دیگه این بازی و تکرارش کرد و بعدش هم یه بار دیگه ؛

بعدش بازم و  باز هم و همینطوری بازم ...  ؛

 

بازی از یاد آدم می ره . سادگی که مرد ، غش غش خنده و  دل قنج و دل دردم می ره ..؛

می مونه ....  من ؛  واسه همینه که  مث خر موندم تو گل ؛


موهن