ديوانگي ...


 

 

هر چیز یک روز نا چیز می شود ؛

تغییر ، تحول پیشرونده ایست که به عدم می انجامد و عدم ، لحظه ایست که هر چیز در آن در پیشرفته ترین حالتی که می توانسته است باشد ایستاده است ؛

اینها یعنی اینکه هر چه سختی باشد پیشتر جسته ای

 گاه این سو و گاه آن سو

 خوشبختی که فاصله ی میان دو بدبختیست

نتیجه ی پی آمد تکرار شونده ایست که به تناوبی نامنظم رخ می دهند

چنان که  گویی تراشمان می دهد ؛

سیقل می خوریم و باز سیقل می خوریم ...

در عدم بدرخش دوست شفیق من  ؛

 


موهن

 

 

 

دلم گرفته است

چند روزی ست که هر چه خواب هم می بینم این توست ؛ انگار این دیوار ها همه جا حتی توی خواب  هم هستند

و این یعنی سر درد ، یعنی فشار ، یعنی بغض ، یعنی درد ؛

نوبت گرفته ام شماره ات را بگیرم ، گوشی بوق بزند و صدایت … ؛

 

 

{}

 

روی صدای تو بود که صدایم هوا شد و هر چه گفتم سکوت بود و سکوت سنگین بود ؛ درد بود ؛ فاجعه بود … ؛

 

 

 

 

 

 

….


موهن

 

 

من از کاغذ  می ترسم ؛

 

توی جیب له شده ی من تکه روزنامه ای بود که دل گرفته ام را درست چند شب قبل با خودکار بیک آّبی بی دری رویش بالا آورده بودم  و حالا با چشم های بسته و وحشت تعلیق ، کسی دست می کند و انگار همه ی هستی ات را غارت می کند ...

 

خواندن دست خط تندی که توی تاریکی نوشته شده بود کمی زمان برد  و زمان یعنی تعلیق ، یعنی هیچی ، یعنی مرگ نه ، درست پیش از آن و امتداد کش وار هر ثانیه که می گذرد با قلب و ذهنی که یکریز فقط می دوند و هی می دوند و هی مسیر رفته را باز می دوند با صدای پرسشوار مهوع بازجو تمام می شود

 

-          چند وقت شعر سیاسی می گی پسرم ؟!

 

 

تعجب از زیر چشم بند بیرون می ریخت و من از دریچه ی کوتاهی که می بایست باز باشد تا نوشتن ممکن شود می دیدم که کاغذ خیس می شد و در تعجب می آغشت و من نگاه نمی کردم که پوزخند زدم این شعر سیاسیه !؟

 

-          آره دیگه ؛ توش چکمه داره ، لگد داره  ، باتوم داره ، سرع داره  ،  ... !

 

لبخند ماسیده ی پریده رنگی آسوده ظهور کرد و آرام که تکرار می کردم  صدایم محو می شد ...

-          این شعر سیاسیه ؟ نه .... این ؟ هه ... این کجاش سیاسیه ؟ ظلم داره ؟ ظلم جهانیه ! مختص شما نیس فقط ،  این شعر سیاسیه ؟ نوچ  نه ؛  این شعر سیاسی نیست ، این یه جور آرزوی مرگ بود برای من ...

 

و این پایان نبود ؛

 

پایان اینجا بود که وقتی در تماسی ناآشنا ، پدرم فهمیده شد که چیز نوشت های کره خرش حالا برچسب سیاسی هم گرفتند فکر کنم توی دلش ریسه رفت !  اما از اینکه نخواسته اند هنوز چیز نوشت هایم را برای مهمان های خوش آب و رنگی که می آیند تا زنده باد آزادی را کرخت و خرفت گونه فریاد بزنند  بخوانم باید خوشحال باشم !

همین که یک شبه که نه ولی چند ماهه می شوی صاحب به به و چه چه پفکی بس !!

 

حالا من از کاغذ می ترسم ؛ و هر چه سعی می کنم چهار پیچ شدنم را توی کلمات بخوابانم نمی شود ؛
شاید آشناییت یک حس محو و مه گرفته ی پنهانی باشد که توی چهره ها می شود آنرا لمس کرد ؛

و گاهی چقدر ترا به یاد می اندازند و تو که حالا منم چه سنگین شده است از این یاد ها  ؛

دلتنگ و احمقم  ؛  شب بخیر پیرمرد ... ؛,

 

 

 

 

 


موهن