ديوانگي ...


پسرک

 

(‌قسمت دوم )

پسرک افتاده بود روی راحتی - از ترس خودش را خيس کرده بود - و رد نمناک تيره ای - شلوارش را فرا می گرفت .     صدای نفسهايش وقت و بی وقت می شد - چشمهای گرد کرده اش را دوخته بود به من - دهانش نيمه باز بود و زبان منقبض و کوچکش آبه دهانش را هول می داد بيرون - من خشکم زده بود - نيمه ی صورتم سايه افتاده بود و درست نمی ديدم . بوی تعفن کم کم داشت بيرون می زد - و عرق سرد صورتم را قطره قطره کرمهای ريز آدم خوار می نوشيدند ...

پسرک خودش را يافت - با ترس و لرز - از راحتی پايين پريد - چند قدمی به عقب رفت ... و سپس دویــد ...


موهن