ديوانگي ...


 

 

روی آخرین دایره ی ورود ممنوع ها نوشته بود : دوست داشتن ممنوع !  پاسبانی نبود . نیازی به پاسبانی نبود .  آن خیابان نحس ، پر کشش ، می کشاندت توی هزار توی خودش ... آن ها که رفته بودند می گویند : نیروی چرخشی که دور تو می چرخد ، تا پیوند های شیمیایی ذراتت را جدا می کند و در خود فرو می کشد . ما بقی ات ، تفاله ای ست ، که به تمامی تلاش هم کنی ، چند سالی طول می کشد تا بازیابی شود ، باز خوانی شود و تازه خودت که می شوی ، سیاه چاله ای شده ای که روی آخرین دایره ی ورود ممنوع هایت نوشته است : دوست داشتن ممنوع ! 

 


موهن