حقارتی که بيخ گلوی آدم را می گيرد و او را ذره ذره - خفه می کند - حقيقتی انکار ناشدنی ست ... حقيقت را نمی شود بازگو کرد - بلکه هر لحظه - خود به خود -  شکل می گيرد و همه چيز را می بلعد - اگر در می مانيم از هزار باره گی روايت داستانی کهنه است -  روايتی که با مرکب زمان پيش نمی تازد - تا ترا آنگونه که هستی - خفيف و خار - باز نمايد - و ذره ذره خفه ات کند ...

/ 5 نظر / 8 بازدید
j

شبت به خير عاصی ! قصه مرکب زمانه مثل ماجرای تسمه نقاله يا همون پله برقيه / دليل هزاربارگی روايتها هم همينه / آدما روز اول پا روی پله برقی میذارن و روز آخر هم وقت پیاده شدنشون میرسه / پله برقی که جلو ميره اولش همه بالا رو نگاه ميکنن ، به نصفه راه که ميرسن بعضيا برميگردن و خيره به پشت سر و گذشته ميمونن بعضيا هم که عشق ميکنن دو سه تا پله جلو تر بيافتن از بقيه ! / نميدونم چرا معمولا زنها رو پله برقی نه بالا رو نگاه ميکنن نه پايين رو ؟‌ / فحش ندی بگی اينا ربطی به نوشته تو نداشت ! خودم ميدونم ولی من از نوشته تو فقط از کلمه های مرکب زمان و هزاربارگی روايتها خيلی حال کردم / راستی ماريجوانا رو ميکشن يا ميخورن ؟!

j

من زنهای خيلی کمی رو ديدم که مثل تائيس معشوقه اسکندر و يا زيبا تو داستان سينوهه يا ربه کا و يا اون زن هميشه ناکام تو فيلم برباد رفته رفتار ميکنن / وجه اشتراک اينا به جز خوشگلی ، هوشمند بودنشونه / تو وجود همه اينا خيانت و حماقت رو ميشه ديد / توی اون يکی وبلاگت هم فکر کنم دو سه تا کلمه بود که يه جورايی به زنهايی مثل اينا ربط داشت / باور کن دری وری نميگم دارم در به در دنبال حرفهای مردايی مثل افلاطون و نيچه و برنارد شاو و ابن سينا ميگردم تا تکليف خودم رو روشن کنم اگه چيزی در اين باره سراغ داری آدرس بده / چرا نابغه ها که زن رو آدم حساب نميکنن توضيح نميدن حرفاشون رو ؟

j

داستانگو حديث نفس مينويسه ؟

j

سلام وبلاگ باحالی داری

j

يوهو!! اول شدم!