حال خوبی ندارم ؛

این خاطره ها بدجوری گلویم را می گیرند ؛

خاطره ی آدم های خندان  ،

آدم های  اتو کشیده –

خاطره ی آدم های هپلی

آدم های توپولی

لاغر مردنی ؛

خاطره ی آدم های من یا آدم های توی من … ؛

چه  خرت و پرت های بی ارزشی از این آدم ها  جمع کرده ام ؛

فندک ؛ یک بند رنگی ؛ گیره ی سر ، سنجاق مو  ،  دکمه ی افتاده ی پیراهن ؛ فلان بلیت سینما در فلان تاریخ ؛

بطری آب معدنی نیمه پری که در چه روزی چه شد ،  دستمال سفره ای که رویش خرس های پاندا داشت …  ؛

پر کلاغی که در اذدهامی شلوغ باید درست روی سر تو  …. !؛

از اینها گذشته ، عکس و فیلم و گاهی صدایشان را هم به این ها اگر اضافه  کنم 

انبار پر پرو پیمانی می شود  از تکه خرده های روزی از آدمی در لحظه ای که جاویدان شده بود ؛

 

یادآوری تک تک فریم هایی که این اشیاء در خود دارند ، دیدن چند باره ی  صحنه ها و حرف ها و خنده هاست  ،  نوستالژیای نامیرای من که مرتب و چیدمان شده در طبقه هایی منفرد  ، کلکسیون شده و نمره خورده منتظرند ،

تا به ایجاز تلنگری جادویی ، درام تراژیک روی صحنه باشند ،  باید به وقت گرد گیری شوند ؛ روغن بخورند ، جلا گیرند  ،

و خاصه حاضر به یراق باشند که این روزها ،  چون روزهای کودکی که ظهرگاهش را در برهوتی بی آدم  ، میان میز و صندلی های خالی اتاق نشیمن سر می کرد ، تنها انگار با جادوی تجسم می گذرد ؛ 

واکاوی هزار باره ی آدم هایی که توی خرت و پرت های به ظاهر بی ارزش اطراف پنهانشان کرده بودم و  

به اشاره ی کلید جادوییشان ، سبز می شدند و جان می گرفتند ، چیز جالبی بود ؛

 هرچند باره که می خواستم تکرار می شدند و در فراغ بال ، حسابی زیر و بمشان را می جستم  … !  

 آدم بزرگ های من ، خوش پوش ؛ خوش بو ،  دروغ گو !  

همیشگی شده در جادوی نمکدان آبی رنگ کوچک و گنبدی ،

در برق خیره کننده ی کریستال گرد و قلمبه ی آویزان از لوستر ، حتی میان دندان های سه گوش زیر سیگاری برنزی شیر ، و خلاصه در هر خنزر پنزری که توی لحظه ای خاص با کسی  انتطباق ساده ای می یافت جادویی بود تا کسی جاویدان شود  ؛

 

 این مازوخیزم درد آور همیشگی در مواقعی که از آدم ها فقط همین ها مانده است کشنده است ؛

لبخندی که در فندکی بی گاز پنهان بود ،  اینجا هر روز ،  چهار بار در ساعت  ،

آدمی را مجسم می کند که در نیم روزی پریده رنگ ،

با لحن و حالتی گرفته ، بی وقفه سلام می کند ؛

 

 

سلام ... ؛

سلام ؛

سلام .

 

حال خوبی ندارم ،

این خاطره ها بد جوری گلویم را می گیرند ؛

 

در ساعت 11 امروز ، چهارشنبه ای سخت و جانفرسا ،

اعتراف می کنم  که نیاز به خانه تکانی بی رحمانه ای دارم ؛

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
لی‌لا

اس ام زدم نرسید... بدبختی بزرگتر اینه که وقتی حتی یادگاری ها رو پاک می کنی فریم های ذهنیت حذف نشدن و بدترش اینه که ممکنه 4 5 سال بعد صاحبهای خرت و پرتا برگردن و فقط هم اگه یه سلام باشه باز فریم های حتی کم کیفیت دلش می خواد یه عکس شفاف دیجیتالی بشه با رزلوشن 1600 ! شاید بازم بدترین قسمت هم داشته باشه چون آدما به هر دلیلی رفته باشن یکی از علت هاش بی اعتمادی بوده به تو یا تو به اونا... این عین کپکه ...

رمدیوس

خاطرهاتو delete کن اما یه جور که برن تو recycle bin مغزت تا هر وقت لازمشون داشتی بازیافت شن آخه گاهی لازم میشن اونایی هم که بدرد نخورن رو کلن حذف کن شرمنده از این پیشنهاد شاید بی شرمانه خوب می نویسید خوشم اومد