چقدر با آن ته فاصله است /.

وقتی می گشايی اش -  چون آن زمان  که بر می کنی در پوشی را -

تعفـن - با هزار پای چسبنده و خارا - هجوم و پوسـت زمـخت قـدرت را  چـنگ می زند ...

 

 

 

 

 

/ 9 نظر / 14 بازدید
متوهم

مرده ها - حافظه ندارند ... آنها فکر هم نمی کنند - فقط گاهی از تلاطم مبهم احساس - چون آن زمان - که تکه ای سنگی - روی سیاه سنگینه ای تق و تقه می کند - رعشه می زنند ... آن هم تنها ترنم خاطره ايست از روزی - روزگاری ....

فروز

صدای نفس نفس زدن‌هایش پشتِ گوش‌هایم را منجمد می‌کند ... می‌دوم ... باد زوزه می‌کشد و من می‌بینم‌اش که با برف‌های خشک از زمین کنده می‌شود و بالا می رود ... باز می‌گردد و تنم را تازیانه می‌زند ... در تعاقب است و رهایم نمی‌کند ...پایم به سنگی گیر کند چه!؟ ... شاید بمیرم ...- ترس بود که به هزار شمایل آن شبِ یرفی تنهایی‌ام را به سخره می‌گرفت... ترس از چه؟... از بی‌کسی ... - سلام !

فروز

به درد تظاهر نمی‌کنی، به دانایی هم و به نویسنده‌گی و شاعری و ... هنوز هم همان تلخی دل‌چسبی که مثل دارو باید خورد ... پادزهر نه، تو! آن زهر ِ نیمه‌ جان شده‌ای هستی که بدن را به درد مقاوم می‌کند ... بهتر است به جای نوشتن متنی در مقام له یا علیه این شعرها و نوشته‌ها کمی با هم حرف بزنیم ... اما نه نمی‌شود که نگفت چقدر این کامنت پایینی‌ات و دو خط اول نوشته‌ات جاندارند ... تصویر دارند... رعشه‌ی مرده چقدر سرما به تن آدم می‌آورد ... چون ...

جمشيد

هومنِ من .. پس زنده شدی . با چی ؟ غير ممکنه شماره تو رو کسی حفظ کرده باشه ./ من دارمش .. آهان ! پس وقتی تلفنت زنده ميشه و برميگرده تو دنيای ارتباطات ! تو هم زنده ميشی و برميگردی تو دنيای ارتباطات !

فروز

هومن! اولش اينکه اين کامنت را تاييد نکن و بعد يک لطف ... توی پست قبلی هر کامنتی از من را که اسمی غير از اسم تو اونجاست پاک کن ... نمی‌خوام تريبون سخنرانی به نظر بياد اينجا ... قراره برای خودت بنويسم ... و بابت غيره معذرت می‌خوام ... بعد دوباره سلام ... بهترين اتفاق اين چند وقتی ....

فروز

هومن! حالا می‌روی دوباره تا کی؟ عادت داده بودم که بی‌خوابی‌هایم را ديگر هيچ کجا ننويسم و بر مدار خويش بگردم . باز قوانين نانوشته‌ام به هم می‌خورد و اينجا می‌شود امتداد مسير انحراف ذره‌ای پر شتاب از مدار تعريف شده‌اش. داستان‌های کوتاه را چندان دوست نداشتم - از سه قطره خون هدايت در ۸ سالگی برايم رنگی خاکستری به خاطر ماند و مرجان مرجان داش آکل - از همان سال‌ها تا این اواخر کتاب‌های عزيز نسين را در کتابخانه کوچک پدری دست نزدم و به دستم به کتاب‌های بزرگتر رفت که روز و شبی می‌توانستم باهاشان زندگی کنم و گاه به تخيل به ادامه برم و داستان را دلنشين خودم به انتها ببرم. داستان کوتاه را دوست ندارم و فصلی به فصلی شدن و زود تمام شدن را. آزردگان داستايوفسکی را که می‌خواندم آنقدر کوچک بودم که اسم‌ها از خاطرم می‌رفت و هر ۱۰ صفحه را که می‌خواندم به عقب بازمی‌گشتم و دوباره از سر مرور می‌کردم. با اينکه باز چند سال پیش دوباره مرورش کردم اما هنوز هم داستان آنی است که از کودکی در خاطرم نقش بسته است. بلند باش و ممتد! به زبان من می‌شود جاری. درک نوشته‌هات- هر چه هستند- لذت دارد. خالی اين شب‌ها را پر می‌کنند. راستی بروی کی می‌يايی!؟

فروز

ای‌کاش مرا کسی نمی‌شناخت و من گم ِ گم اينجا می‌آمدم و می‌خواندم و می‌نوشتم و حرف می‌زدم - به دور از اينکه دوست بدارم و عاشق شوم و متنفر- مثل بچه‌ها که اول چرایی و چگونگی را تعریف نمی‌کنند و بعد بودن را. ديده‌ای بهای درد و دل چه گران شده اين روزها!؟ اصلا کار که به حرف که می‌رسد يادمان می‌رود که باید شنونده‌ باشیم تا خيلی چيزهای ديگر. حرف‌هايت را دلم نيامد بگذارم جلوی چشم- مگر اينکه تو بخواهی و بعد به روی چشم- که وقتی درک می‌شوند آدم از خراش خوردن‌اشان می‌ترسد. دارايی‌هايی عزيز هر چند هدايای کوچک باشند جاي‌اشان در پنهان است حيف است که آلوده‌ی کج‌فهمی و قضاوت شوند. می‌دانم خسته نيستی اما گاه آرام به پيله خود فرو می‌روی از اين همه مثل من بی‌بنياد و يک‌ريز حراف... کدام‌امان جای تو زندگی کرده‌ايم که بتوانیم به تمامی درکت کنيم !؟

فروز

شيرها اول به خودشان فکر می‌کنند!!!!!؟ ... زندگی هيچ چيز بدون جنگيدن به کسی هديه نمی‌کند ... بايد پنجه و دندان داشته باشی با مزمزه‌ی زهر ... به نظرت اين هم رفتار شير گونه‌هاست!؟

فروز

دهان‌مان کف کرده ... تکرار صبحانه‌مان شده است ... اما تو! از کجای ذهن هار شده‌ات کلمه می‌آوری!؟ ...