...

 

لبخند های گريز ناپذير انکار
می آيد روی صورتک مسخره ات ...
نمی دانی چگونه آينه از درون ترا می بيند -
و تمامی ساخته هايت را فرو می ريزاند .
چهره ی مضحکت شکاف می خورد و درد -
می پاشد از لابه لای تکه ها بيرون ...
و تو ناگاه در ميابی  -
که آينه به هزار تکه گسسته است -
تا بدين گونه اسارت تصوير ترا برهاند ...

/ 7 نظر / 25 بازدید
متوهم...

دلم برای اينجا می سوزد - پنداره ای گر نگاشته می شود - چيزی نيست که دلش را خوش کند ... پس خودم دست بکار می شوم و می نويسم =.

j

ناراحت بشی يا نشی بيست دقيقه بيشتره که دارم اين نه خط رو ميخونم و بهت ميگم لعنتی !‌ / تو خيلی خوب مينويسی لعنتی !

hoseyna

خوب بود/الا اي حال تا کی دروغ؟/ضمنا/بالاخره تو هومن هستي يا نه؟

hoseyna

حالا کی گفت به من؟دروغ دروغه...

j

يادداشتهای مسيح از اولينهايی بود که ميخوندم دلم ميخواست هميشه بخونم ولی بعضی وقتها سياستمدار ميشد ! منم بيزار بودم از خاتمی و دار و دسته مزور خائن مردم فريب دروغگوی چسبيده به اون ! و از طرفی منم حساس!! برا همين با اون وبلاگ نويسهای اوليه باسواد و روشنفکر حال نميکردم !!‌ چون با هر خبر يا سخنرانی جديدی حرف و عقيده شون عوض ميشد اين شد که شدم مشتری و هم پياله دختر پسرهای عاشق و شاعر پيشه و جوک نويس و باحال که هيچوقت مردم رو از بالا نگاه نميکردن و نسخه برا کسی نمیپيچيدن - ساده حرف ميزدن و ساده زندگی ميکردن - امروز قراره برا بازی استقلال برم شمال اگه نرفتم با يکی از دوستام ميام

matador

مثل هميشه عالی بود موفق باشی به منم سر بزن.

آبی آسمانی

هه آمدم که رشته های نامرتب ذهنم را قاعده ای ببندم اینجا بی قاعده تر از آن بود که خیال میکرد ... پس این نخ متصل به گردو از توهم ماریجوانائی اینجا شروع میشود ... در پيچيدگی هميشه زيبائی نيست ...