توانبخشی - ميان دويست صورتک عجيب - ايستاده ام - 
با چهره ای مصمم از دور کسی می آيد طرفم -
می ايستد - دستم را سفت می چسبد -
مثل کسی که مار نيشش زده باشد - با بهت - سعی می کنم خودم را نبازم -
با همان لحن مسخره می گويم :
سلــام (: - حال شما ؟ -
مچ دستم را می فشارد -
 آرام و آسوده می گويد :
بيا ... کارت دارم ... با من بيا ... بيا ديگه ...
و مرا می کشد ...
مقاومتم می خشکد  -
می روم ...
او می رود و مرا به دنبال خودش - انگار - يدک می کشد -
از پله ها می رويم بالا - 
ابلهانه روی تراس - حدود دويست مبل خالی چيده اند ...
مبل های چرک - مستعمل - پلهو به پهلوی هم .
از مقابل پنجره های بزرگ شش در هشت رد می شويم -
داخل را می پايم ...
سالن پر از تخت خواب های بهم چسبيده و يک شکل است -
تخت خوابهايی که مکررا تکرار می شوند ...
هر چند ثانيه که می گذرد - صدايش در لک و لک دمپايی پاره اش حل می شود و می گويد :
بيا - کارت دارم ... بيا ديگه ... کارت دارم ... بيا ... آره - بيا ...
دلم خيش خورده است ... بهت زده کشيده می شوم ...
داخل يکی از آن سالن ها شده ايم ...
ديوانه ای گوشه ای نشسته است ...
مرا که برانداز می کند - گويی خوشش نيامده باشد - با بی تفاوتی صرف - قدمی بر می دارد که برود ... درست مثل کسی که می رود تا اتفاق براحتی تمام - بيوفتد ...
به خودم می آيم و با همان لحن احمقانه می گويم :
ســلام (: - حال شما ؟‌
سلامم را پاسخی می دهد و می گويد :‌
من عباس رحمتی ! - و بعد با همان سرعت از سالن می رود بيرون و می خندد ...
-

من می مانم و او ...
می رسيم کنار تختش - ميان راه رويی از ده ها تختخواب ديگر ...
آرام و خونسرد - شلوارش را از پايش می کند ...
می رود روی تخت - پشتش را می کند به من - می گويد :
بکن ديگه - بيا ... بکن ... بيا ديگه ...

+
+
 
و من - ميان تخت خوابهای ايستاده در يک خط - در مرکز فضايی که نور سرد غروب -
از شيشه های عظيم شش در هشت - به داخل می آيد و صدای تلخ ديوانه را می بلعد - تنها - بهت زده - اشک می ريزم ./

/ 6 نظر / 22 بازدید
الهه

سلام متوهم!!!! خوب پيدات کردم؟؟!!!! می بينی!! اميدوارم که درست باشه...بالاخره اين آی کيو بالا بهم کمک کرد(چشمک..) خوب..وبلاگتو سر فرصت می خونم.يه جرقه باعث شد اين ساعت کانکت شم و پيدات کنم!!

الهه

راجع به نظرت در وبلاگم بگم..من مثل تو قران رو مشق نکردم که اینقدر به تلخی ازش یاد کنم .از اون دوران..به نظر خودم مذهبی نمی نويسم..اينا حرفهای دل خودم هست و نجواهای دلم..کاری هم ندارم که بقيه چی ميگن..اميدوارم هميشه پاينده باشی و استوار

hoseynayegomgashte

خوشم نيومد خوب/بهتر بگم نفهميدم/يعنی از سطح نتونستم پيشتر برم.

الهه

من منظورتو نفهميدم!!!!

hoseyna

هومن جان/سوتفاهم شده/قصد بی احترامی نداشتم/فقط يه جور شوخی بود/من کارای قبليتو تو وبه قبلی می خوندم/جزو کارای خيلی خوب بودن/اگه دلگيرت كردم ببخش/يه همچين قصدي نداشتم...