من زندگي را دوست دارم

-  ولي از زندگي دوباره مي ترسم

دين را دوست دارم 

- ولي از كشيش ها مي ترسم

 

قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم ، عشق را دوست دارم ولي از زنها مي ترسم

كودكان را دوست دارم ولي از آيينه مي ترسم ، سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم

من مي ترسم پس هستم ...

 

اين چنين است روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم .

 

 

   * : حسين پناهي

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
بی رد

زندگی آتش کده ای پابرجاست...تو نیز شعله ای بر آتش کده ام بیفزای!

لی لا - آبی آسمانی

توانمندترين، شاخص‌ترين، موفق‌ترين، ثروتمندترين حتی بدترین‌‌ها... هيچ کجای دنيا، در هيچ زمانی، ترسو نبوده‌اند. آدم‌های بی‌جسارت و بزدل به نظرم هميشه بوی ماندگی می‌دهند. اما ... یکی از شگفتی‌های مُحرم شدن که يادم رفت به‌ات بگويم اين است که: بينی‌تان را از بوی بد نبايد بگيريد. دنيا پر از بوی بد است، پر از آدم‌ها، فکرها، رفتارها، ديدگاه‌ها، سياست‌ها و باورهاي بد بوست، اگر همه‌مان از اين ماندگی‌ها و بدبوئی‌ها بگريزيم، هرگز هيچ تغيير مثبتی صورت نخواهد گرفت.

aasi

عشق را دوست دارم ولي از زنها مي ترسم ... گرفتار بوده است بيچاره نه ؟

لی لا - آبی آسمانی

دوباره که خواندم اين شعر را از خودم پرسيدم، حسين پناهی چه‌کارش به کشيش‌ها بوده؟ چرا نگفته آخوندها؟ جستجو کردم و رفتم توی سایت خودش... گشتم و چرخیدم... تو بیوگرافیش ... بخون اگر حوصله کردی... ربطشو با حرف پائینم می‌فهمی... : آدم‌ها فقط از چیزهایی سر در می‌آورند که اهلی کرده باشند. آدم ها دیگر وقت سر در آوردن از چیزها را ندارند. همه چیز را آماده از دکان ها می گیرند و چون در هیچ دکانی دوستی معامله نمی شود آدم ها مانده اند بی دوست ... تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن...