محمد - پسر همسايه يمان که چند خانه آنطرف تر می نشينند - امروز مثل همان دوران کودکی - بعد از سالها -  مرا توی انبوه رهگذران - شناخت - ...
شتابان گفت آقای حقيقت .... سلام ...
که من ايستادم - چرخيدم - آه پشت سرم /- پسری بيست و چند ساله - با موهای کوتاه ژل زده - پوست سوخته - و گونه های برآمده - چه آشنا به نظر می رسد ...
و محمد - تصوير کودکی اش - توی ذهنم آنقدر چرخيد که ديدم روبه رويم ايستاده است و
دستش را دراز کرده طرفم .
فشردگی دستها انگار آغاز ماجرايی خاص نبود ... و همه چيز مثل ساعت درست - آماده و رسا بود ...
گفت :‌ من اينجا چند وقتی ست توی يکی از اين بوتيک ها - کار گير آورده ام و تا بخواهد بجنبد گفتم ها ... چه خوب - پس حسابی می توانی کمکم کنی - !
تعجب - مثل لبخند های مصنوعی يک لحظه ای - روی دهانش ماسيد - خودش را جمع کرد و گفت چطور ؟ گفتم می دانی اين چيز ... اين کاست هايی که رابط سی دی هستن و کجا می شه اين وقت شب پيدا کرد ... ؟
و ما توی اين راهروهای عجيب و تو در توی مجتمع رد می شديم و می رفتيم ...
-
فروشنده آشنا بود - ۴ هزار تومان حساب کرد و بعد از خوش و بش های هم محلی گری - دستهايمان را کرديم توی جيبمان و رفتيم که برويم خانه ... که بماند جلوی درب اصلی - اين کاسب های موتور سوار و يواشکی چه لعبتی را آن شب گذاشتند توی دستهای او و من
خنده های حريصم را که يادم نمی رود ...! بيخود و بی جهت - آن هم بعد از اين همه سال -
و چه نقطه ی اشتراک بزرگی ست - هم پياله گری ...

توی خانه اش - که نمی دانم چرا - آن هم اينگونه ! نشسته بودم و خيلی جدی حرفهای
بی ربط بهم می زديم - يک آن سرم را که از پنجره اش بيرون کردم -  خانه ی تک طبقه ی
ساده ی هندسيمان - چقدر عجيب به نظرم آمد ...  يک چيز مستطيل افقی - با پنجره های مربع سياه - و آنجا توی آن پنجره ی وسط .... روی صندلی ... من هميشه نشسته ام - با نور صفحه ی روشن ِ آبی - و نارنجی داغ سيگار ... در تاريکی هر شب ...

-
داشت می پرسيد که می دانی ياد چه چيز افتادم  که من فکر کردم و ياد آن وقتها افتادم -
که کلاس ششم يا هفتم بوديم و محمد توی پارکينگ خانه ی ما - چه داغ بود لبهايش و حريص ....
و  گفتم -  خشکش شايد نزد - خنده هايش تلخ نبود - زهر بود و دوست داشتم مثل همان موقع که می خنديد و صدای قهقه اش  لجم را در که می آورد  هر بار - زورش زياد تر بود و - اين بار از همين بالا می انداختمش پايين .... هاه ...!

و سکوت - که وقتهای بد - توی دهان تخم می کند - فکر می آيد - و مرا از توی اين پنجره ای که روبه روی پنجره ی من است - و روبه رويش کوهی ست که من هيچ وقت نديده ام می برد به نزديکترين کابوس حقيقت - آن هم روی تخت فلزی ديوانه ای که ترا سوق می دهد تا رخوت حس مرده ای را که اين سالها توی شلوارش گنديده است - به پاس محبت تويی که جعبه - جعبه - کيک های ساده را هديه آوردی - روی پوست تو به انزال برساند...

-

ساعت نيمه را نصف کرده بود که بر پا زدم ...
گفت کاش می ماندی - ....
و حالا - از توی پنجره ی من - يک نقطه آن بالا -  درست مثل هميشه - سرخ می شودُ دود می کندُ  - اين بار - دستی هم تکان می دهد ...

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروز

اين روزها اينقدر دلتنگ بودم که ضعف روحی جسمم را به تقليل برد...پر بودم از تاريکی و مويه...می‌خواستم حرفی بزنم چيزی بنويسم برای تو و برای بقيه که بدانند پشت تمام جنب و جوش‌های فروز گاهی دلی برای تپيدن نيست...اماديدم کار من نيست...کلامم برای خود هم خنده‌دار بود چه رسد به شما...اما حالا بهترم خيلی خوب آنقدر که دوباره روشن شوم و شعله‌ور از بودن...اونقدر که بتونم مادرت را از زير دست و پای اونهمه آدم در بيارم و روح ايثارش را توی اين کامنت بزارم...چون آفتاب...هومن اين فريم...نياز به نور داره...هرچند که زيباست نوشته‌هات ...اما دلم برای ديدن شاعرانه های عاشقانه‌ات می‌تپه...پاشو تو يک روحی بدم تو اين کالبد ...رنگی بزن بر اين سياهی و سرخ و زرد کن بيانکونری را...

آبی روشن

وای چقدر واقعی ...اينقدر که آدم عقش می گيره از بعضی لايه های زندگی

gerdoo

بازم که محمد پسر همسايه اينجاست

MATADOR

سلام مثل هميشه از داستانت لذت بردم خيلی وقته به من سر نزدی خوشحال ميشم ببينمت.

لی لا - آبی آسمانی

صدات ... که من آنهمه دوستش دارم، افتاده انگار توی قعر استیصال، چی جویده بودش ؟... هومن!

فروز

قرار بود سرخ و زردش کنی نه تعطيل...قبول بيا همون سفيد و آبی هم قبول...

MATADOR

آن که دانست زبان بست/وان که ميگفت ندانست.....کجايی پسر من آپم خوشحال ميشم ببينمت.

شهراشوب

سلام . چطوري عـ موهومـ ن!؟ پينوكيو رو يادته ؟ يه حلزون بود كه با يه شمع توي دستش ميرفت در رو باز كنه رو چي ؟ يادته صبح راه مي افتاد شب هم نميرسيد ؟ تو هم جغدي ، هم مرتاض هم موهوم و هم اون حلزونه ! بابا اين محمد پسر همسايه تون كشت مارو .. ديگه همسايه ندارين مگه ؟‌

لی لا

چگونه ای مرد خوابهای ابدی؟! شما واقعا عکاسی ؟! من که جز يک پاکت سيگار ازت چيزی نديدم ;) آخ آخ چقدر حرص ات گرفت نه؟! از اينکه بين آنهمه معنائی که تو دنبالش بودی من دست گذاشتم روی همين که اين چيست؟! پس چرا اينطوريست و چرا آنطوری نيست !!! ميدانی حاشیه ها هميشه اعصاب آدم را خرد ميکنند. عکسهای شمال را نشانم ميدهی ؟ من که ميدانم به اندازه ی خواب اصحاب غار طول ميکشد تا تو کامنتهات را چک کنی اما شما می فهمی که چرا برات کامنت ميگذارم با اينکه اينکار خوشايندم نيست.

'vn,

آن کامنت را که گفتم بدهکارم به اين نوشته .. به همان یک سطر که گفتم .. که اگر تمرهندی باشد این چهل سطر ، آن سطر هسته است .. و من عادت داشتم به شکستن هسته و بلعیدن مغزش .. زمانی برای لیلا آبی آسمانی نوشته بودم که در هر نوشته این کلمات ، خودِ دردند .. لی لا انگار این نوشته را اصلا نخوانده .. او از مرز کلمات گذشته .. مثل کسی که آدم آن طرف شیشه های رفلکس را میبیند و کاری به شیشه ندارد ..... «می دانی ياد چه چيز افتادم» ؟ یاد آنوقتها افتادم که پسری بود که من عاشقش بودم .. آن وقتها من بيست و چند ساله بودم و زور نميگفتم .. واقعا دوستش داشتم و او ميداند . ميدانست