-

من در خاطرات مرد کهنه ای زندگی می کنم که خاک گرفته است -  ريش سفيد و کم پشتش در آمده  - روبه روی آفتاب نشسته است و سيگار می کشد - و اين ميان شبانه روز -  جسد زنی را نگاه می کند که پوسيده است - زنی که هزار ها سال پيش به او خيانت کرده بود ...

زن با چشمهايی در آمده - کبود - تنها انگار با سکوتش هرزه می خنديد - شلوغ می کرد - دوروغ می گفت - عشوه می ريخت .

من در خاطره ای زندگی می کنم که هر روز کشتن کسی را می جويم - و هر فردا هنوز امتداد امروز است ... امتداد چيزی که هيچ وقت سر نمی رسد تا تمام کننده ترين باشد - که پايان و سکون هر چه هست را هم آورد - امتداد می يابد تا همه چيز را در خود ذره ذره خفه کند ...

 

/ 6 نظر / 15 بازدید
داستان‌گو

بهترين يادداشت در اين بلگ‌ت بود/ هم‌اين‌طوري بري جلو به جريان سيال ذهن مي‌رسي/.

داستان‌گو

دايره‌ي ناتمام زنده‌گي و عدم ارتباط و غيره/.

متوهم

مثل بغضی که تمام نمی وشد حنجره ام می سوزد - اين درد من است - دردی که می کشم - درد امتدا چيزی روی هويتم - ذاتم - چيزی که می گويند پاک است - اين چيست که پاکی را لمس می کند ۰ انگشت می کشد - خط می زند - درشت درشت و سياه .... ؟ نمی دانم - ولی صدای ناخن هايش را روی رد پوسيده ی امتداد زمان می شنوم - کر می شوم - از صدای ضجه ی فرياد طفلی - که فقط و فقط بخاطر شبی لذت -از هرزه آلودی پست زاده شده و هيچ نمی داند - خون قی می کنم هر صبح - چيزی هست که امتداد می يابد و مرا مثل همان بغضی که تمام نمی شود - خفه می کند - ......./

mohsen

دوست عزيز وبلاگت خيلی باحاله(با حالترم ميشه).ديگه منتظر آپديتت هستم....وقت کردی به منم سر بزن .

avogadro(ye shimist)

اين يکی از بهترين متن هايی بود که خونده بودم! اميدوارم فقط يه داستان باشه نه واقعيت!!

n.majnun

خب پيدات کردم نه من دنبالت نبودم/ تو داستان استعدادت بيشتره شعر رو بايد بيخيال می شدی/ ادامه بده./