من همونطوری هستم که تو گفتی - يه ناظر ! که هيج وقت يه بار امتحان نمی کنه - که حس کنه !     اون می بينه و بعد نشخيص می ده ! هيچ وقت شگفت زده نمی شه از اتفاق ... يا کنترلشو از دست نمی ده ... اون بالا می شينه - داد می زنه احمق - توپ و پاس بده به اون ! بعدشم يه مكث كوتاه مي كنه  - دستشو مي بره سمت دهنش - يه تخمه ي ديگه مي ندازه بالا ... گاهي هم ممکنه هيجان زده بشه از شدن اونچه که فقط فريادش زده ! ولي هيچ وقت حس نمی کنه ...

اون فقط کور نیست !

 

/ 2 نظر / 17 بازدید
لی لا - آبی آسمانی

گفتی: «وقتی لبريز بشم می‌نويسم اونجا...» نگاهت می‌کردم، ليهات را برگرداندی پائين، چشمهات هم انگار روی زمين چیزی را گم کرد، تو مثل من با انگشتهات بازی نمی‌کنی روی هوا! روی زمين، روی پا ، روی رل ... تو انگار وقتی چيزی را نمی‌خواهی می‌اندازيش روی زمين و به خودت می‌گوئی مهم نيست ... توی دلت... خيلی دور می‌آيد ديدن اين فرياد اين مکث اين تخمه از تو... تو يک ناظر آرامی که دوست دارد دست کم اينطوری باشد که نوشتی اما ... با اين‌همه خودت نمی‌دانی بودنت چه تسلائيست... بودنت با آن کلماتی که توش لبخند هم هست اوج می‌گيرد و موج می‌شود توی فضا ... شنیدید اهداء عضو اینترنتی شده است؟ ... نوشيدنی‌های خنک را دوست دارم، بدون يخ، آخر دندان‌هام را می‌خواهم برای تو بگذارمُ. صد سال ديگر دوام می‌آورد :)