۲..

انسان دچار که می شود ... ديگر راه گريزی نيست ...
نقاهتی بلند مايه می آيد حلقومت را می گيرد ...
و زندگی می شود زندگی سگی ...
آن هنگام اشخاص دو دسته اند ...
 گروهی که کثافتشان را می پاشند دورشان
و گروهی که ادا در می آورند و فقط بوی گندشان را اگر مشامت را تيز کنی - می فهمی .
-

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
j

بعد .. اگر بخواهی يکي از اين دو را تصاحب کنی در ميمانی شبح نقاب زده را به اغوش بکشی يا خودت را بياندازی وسط بغل آن لخت و عور بی پروا ! از «فراسوی نيک و بد» که نگاه کنی در ميابی که بايد خودت لخت شوی تا بشناسندت ، بعد .. فقط يکيشان زبان و تنش را تسليم ميکند و ميگذارد تصاحبش کنی و به خاطرت دست از همه چيز ميشويد .. بعد ميفهمی که خوی های اهريمنی تو را نيز به اندازه بزرگواری و خلق های زيبايت دوست ميدارد .. بعد با اين باور که برايش خواهی مرد ، زندگی ميکنی .. بعد ميبينی که بهشت را ديده ای

آبی آسمانی

دچار! دچار! چند بار اين کلمه را در آن جمله خوانده باشم خوب است ؟ و چند تفسير ازش برداشته باشم و به پازل نيمه کاره ی شما چسبانده باشم خوب است؟ شما و دچار؟ شطرنج بازی کنيد... دچار که شوی هيچ گريزی نميماند برای رهائی جز عقب نشينی از خودت ... اولين کامنتی که برای آقای گردو گذاشته ايد در اين نوشته ی آخر عجب زيبا بود...

نسيم صبا

برداشت تلخ//صبا

j

قواعد را به هم میزنی هومن !‌ لازم نیست تا کمر خيس شوی تا سنگ براق کف رودخانه را پیدا کنی / آهن ربا که باشی سنگ آهن اشتباه نميکند / قبول ! قبول ! ما دونفريم !

متوهم

تا کمر خيس شدن برای يافتن سنگ آهن کاری بس بيهوده است ... راست می گويی - آهن ربا هيچ وقت اشتباه نمی کند - اما من سنگ آهن نمی خواهم - اصلا من از آهن فرار می کنم ! - می دانی من حتی سنگ هم نمی خواهم !‌ اگر آبی فشان می کند و من پريده ام - برای آسمان است - که تصويرش را درست پشت سر من - بر آب نقش کرده است ...

متوهم

نگاهم کن ... اگر توانستی مرا ببين ... حل شده ام ميان اجتماع آدم ها ... و آدمهای متفاوت ... اينجا کجاست مگر... آن گوشه شوهری شکايت زنش را فرياد می کند ... و مرد ... با پالتويی بلند و صدايی گرم ... چه آرامشی دارد وقتی می گويد دو نفر مرده اند و آن وقت دکتر با لهجه ی اصفهانی اش چقدر شيرين حرف می زند ... ريز تر که می شوم - يادم می آيد ... دست بند آهنی و متهمی که سربازی حوصله ی پاسبانی اش را ندارد ... باور نمی کنی اگر بگويم آنجا حتی جعبه ی جادو هم بود ... و تصوير ... پير قلدري را نشان می داد که پسرش را کتک می زند و زنی غر می زد که چند روز است می آيد و مامور نيست ... دکتر شيرين است ... اگر نبود شايد خسته می شدم و می آمدم بيرون ... لعنت - حتی سيگار هم نمی شود کشيد ... و با أن لهجه اش می نالد که هر منطقه يک چيز می گويند و حرف می زند و ربط می دهد و بسط می زايد که فرم هايش را چگونه پر کند ... بيچاره سرباز ... پدرش در آمد ...