{}

دلم برای گريه کردن تنگ شده است /.  گمان مبری اشک ريختن را می گويم که حتی آن نيز شايد مرا شايد  - بسنده نمی بود -
دلم تنگ شده است برای هق هق درد و بغضی آبستن فرياد و فريادی سترگ ...
اين روزها -
دشنام گوی فرجام نا تمام خويشتنم - تا کی نفسی که می رود نيايد و
قلبی که رعشه می زند باز ايستد ....

/ 4 نظر / 18 بازدید
آبی آسمانی

این نوشته عجیب ساده و تلخ است پیچیدگیتان را در واژه ها مختصر کرده اید و آن کامنت که برایم گذاشتید آنقدر زیبا و بی نقص بود که شرمم آمد از نوشته ی خودم که نه ترانه بود نه حدیث شفاف تماشا ... چه خوب دریافته بودیدش چقدر چرخیدم دور واژه هام که پاکشان کنم و آن کامنت را بگذارم جاش اما ... خودخواهی امانم نداد ... ممنونم.

j

وقتی آن جثه های شور و زلال نعش کش که هر کدام لاشه يک آرزوی مرده را به دوش ميکشند با همه کوچيکشان به دريايی از غرور و ادعا و مردانگی غلبه ميکنند ، مرگ را نفرين ميکنی که چرا گهگاه به وقت نميرسد

Matador

روزها از پی هم ميگذرند مرگ نيز روزی فرا خواهد رسيد اما راه بس طولانيست