.../.

 

در لحظه ای که انسان خودش را باز می شناسد - هيچ چيز نيست ... شايد آن لحظه آکنده از آهنگی روح نواز - افيونی وهم زا - يا دودی هرزه باشد - ولی آن هيچ چيز نيست ...  گرمای شرمی که مسخمان می کند - يا بهت و يا هر چيز ديگری که آن لحظه روی می دهد  وجود آدمی را چنان بر می گيرد  که کلامی نمی توان گفت ... يا نمی توان برای کسی نوشت -  تنها - شايد - اندکی که می گذرد می توان فهميد پوچی دروغی محض نيست که حقايق را می پوشاند - بلکه ناگزير راهی ست که آدمی را در بر می گيرد تا روحش را به تمامی - نه سرکوب - بلکه باز شناسد .../

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
داستان‌گو

مسأله‌اي كه در اين متن بيان مي‌شود، در دو خط اخر روشن است/ انسان وقتي خود را بازمي‌شناسد، مي فهمد كه گهي نيست، پس پوچي پاسخي به اين حال است/ پاسخي كه نويسنده آن‌را ناگزير مي‌داند/ چه بخواهيم يا نه، مرد خردمندي كه خود را مي‌شناسد، دنيا را پوچ مي‌بيند/.

شادي

WOW ! اون از نوشته اينم از كامنت خسرو !!! كاملآ گيج شدم !/ چرا گرماي شرم ؟ اينقدر بديم كه موقعي كه خودمون رو باز ميشناسيم از خجالت عرق كنيم ؟؟؟ /بازشناسي خود نياز به موسيقي نداره يا افيون يا ... شايد تفكر بس باشه ... و تعمق .../ موفق باشي

م.صبا

نمی دونم چرا شايد از زبان خاص نوشته ات باشه ياد اول بوف کور افتادم : در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و می تراشد ...

simin

بعد از سركوب يه .كند. بذار.ضمنا،واسه شناخت نيازي يه مشروب و قليون و سيگار نيست.در مورد گهي نبودن اما،نمي دونم.شايد بر عكسه.اول فكر مي كني كه گهي نيستي بعد مي رسي به پوچي.