مونولوگ

 

عزيزم داشتم اينايي رو كه بهت مي گفتم و مي نوشتم توي  world نه word  !

بعد مي شن مونولوگ  مرتبش مي كنم خوشگلش مي كنم و مي ذارمش تو بلاگم

يه عده ميان مي خونن و نظر مي دن ، يه عده ام مي خونن ولي نظر نمي دن !

 روابطي شكل مي گيره و من ميشم نيمچه نويسنده ي بازي !

دماغم و نصفه مي گيرم بالا و به هر كي زورم مي رسه مي گم پيف پيف اه اه

چرا ؟ چون من مونولوگ مي نويسم -  من روابط دارم - باحالم – من سرخوشم !

يكم مي گذره جرات پيدا مي كنم اينارو چاپ كنم مي رم با يه ناشر درپيتي صحبت مي كنم كه اينارو برام چاپ كنه  اينا چاپ مي شن – من دست و پا شكسته چند تا مصاحبه مي كنم و  كمي  از كتابام و مي فروشم – تو مي ري و من  شروع مي كنم به نوشتن سري ديگه اي از اينها – سعي مي كنم – در نمياد – خوانندگان بلاگم به سمتم گوجه فرنگي لهيده پرت مي كنند و  من انگار چيزي كم دارم  دوباره سعي مي كنم  بيشتر مي خونم جمله ها را پاره پاره مي كنم و آخر چكيده اي در مي آيد كه اي بدي نيست ...

اين دفعه با ناشر بهتري  كار مي كنم و  كلي هم برايم  تبليغ مي كند

آخه اون هم حالا مي خواد با يكي خودش و گنده كنه –و چه بهتر كه يه آدمه نيمه گمنامي مث من به پستش بخوره  

اينبار از جاهاي بهتري براي مصاحبه ميان –  من دوستان خاصي پيدا مي كنم – روابط مرتفع تري پيدا مي كنم – انجمني  دعوتم مي كنه – و خلاصه من  گنده مي شم -  حالا مي تونم به عده ي بيشتري اه اه و پيف پيف كنم !

/ 5 نظر / 26 بازدید
لی‌لا - آبی آسمانی

من کاملن درک می‌کنم که چی می‌گوئی اما دنيا، با ارتباط معنا پيدا ميکند و با کلمه مفهوم انسانی... همه‌ی ما حاميانی داريم گاهی ناشرين ما خانواده‌اند گاه دوستان،گاه معلم گاه معشوق ... تو نيمه‌ی تاريکش را نوشتی... اه اه و پيف پيف‌اش... واقعن تا اين‌ اندازه که نوشتی بد بوده؟ اما تو تفاوت خيلی از همين ارتباط‌ها را درک می‌کنی، توی اين تاريکی هميشه چيزهائی از دست می روند اما...

لی‌لا - آبی آسمانی

وقتی تو جسارت اين را پيدا می‌کنی که بنويسيش تا ديگران بخوانندش يعنی منولودگت اجازه دارد که ديالوگ بشود و اين خيلی خوب است و اين اساسن نقيض همين نوشته‌ات است.