امشب اينجا انگار هيچ چيز وجود ندارد /
من در ماورای اشيا رشد می کنم  و اجسام
از توی اين حباب مات - چقدر رويا گونه فرو می روند توی لامسه ام آنهنگام که احساسشان می کنم ../...

مردم به نيک بختی خرسندند ... چشمهايشان را حتی آنها که شسته اند -

دوخته اند
به گرمی آرامش داغ آتش ... /

سرم درد می کند برای تهوع -
- تهوع عفونت پوچ ارتباط  -
وقتی دندان تيغ تيز نگاه خاکستری ات را فرو می کنی توی چشمهای دريده ی روبه رو -
که درست مثل گردابی می خواهد ترا توی تک تک دقيقه هايی که می گذرند

چال کند ...
می خواهم بالا بياورم - 

- می خواهم پس مانده ی اصوات را از توی گوشهای بازم -  بياندوزم دور ...
- و جايشان چوب پنبه ی شيشه های تقطير فرو کنم ...

...

[]

- آيا ديگر گونه دستی نيست -
که انگشتهای کوچک و چرکش را
بياندازد دور عقده ی تفکرات مزمحلم
و چون دملی رسيده -
محتويات محملش را بپاشد بيرون ...؟ 

/ 9 نظر / 6 بازدید
متوهم

من در ماورای اشيا رشد می کنم ... *

داستان‌گو

يک متن توهمی تمام و کمال/ اما درون‌مايه، هم‌آن است كه همه مي‌دانيم/ درد به زيان هومن حقيقت/.

j

يا دلاک ،‌ يا زالو .. يکی از اينا خون کثيف و تيره و غليظ رو ميريزه دور / کامنت جديدت عالی بود .. دستت درد نکنه مرتاض .. استاد

لی لا - آبی آسمانی

دلم ميخواست خالی بود اين جا که من راحت مينوشتم اما وقتی ميبينی که کسانی بوده اند ژيش از تو که غروب کرده اند روی واژه هاُ چيزی که برايت ماندهُ می رود و خودش را پرت ميکند گوشه ی ذهنت. خواندم. تو که به خواندن من محتاج نيستی هومن. به بودن ِ داغم نيازمندی. شايد اين درست تر باشد که به بودنی داغ نيازمندی. ها ! يادم رفته بود که تو خودت کوره ای! فوران آتشفشانی! تو به واژه های حقيقی ِ خنکی نيازمندی که آرامت کند. اسم وبلاگت را عوض کردی! ديوانگی! ژيغامت که می آيد روی صفحه ی موبايلُ لبم يک وری ميشود. بازی شده ديگر، به خودم ميگويم: حدس بزن چی نوشته!؟ جواب ميدهم: لابد خوبيد؟! چگونه ايد؟ و از اين دست ... جواب من هم که هميشه معلوم است.ميدانستی تو گندترين چيزها را مينويسی؟ اين را چه : ميدانستی تو گندترين چيزها را صادقانه و رک و بی پروا و کامل و زيبا مينويسی؟ بند آخر شعرت (!) ، حرفت عالی بود.نوشته های 17 خرداد محشر بود هومن. دلم میخواست پیشانیت را ببوسم وقتی خواندمش!

j

تو هرچه که نوشته بودی نوشتم که اينبار سنگينی پاهای لعنتی ات بر وزن مردن است .. برعکس فشار قبلی ات که آن شهراشوب بی شعور زاييده شد .. توی دنيای واقعی و قابل لمس ميشود از بلندی پرت شد .. ميشود سم خورد و ميشود داروی نظافت را سر کشيد .. میشود فرار کرد و میشود پنهان شد .. چشم جغد لعنتی

goldoone

سلام/چقدر سخت نوشتيد

فروز

هومن...خرمن خيس گيسوانم...پناهی است امن...برای او که تب مجال بودنش نمی‌دهد...اما افکارم را شايد بتوان دوباره و دوباره جلا داد...اما نوشته خودت بی‌نظير بود...

فروز

مردم به نيک بختی خرسندند ... چشمهايشان را حتی آنها که شسته اند ............سرم درد می کند برای تهوع - - تهوع عفونت پوچ ارتباط - ...........آيا ديگر گونه دستی نيست - که انگشتهای کوچک و چرکش را بياندازد دور عقده ی تفکرات مزمحلم و چون دملی رسيده - محتويات محملش را بپاشد بيرون ...؟ ...................سطح این نوشته خیلی بالاست.

j

«هق هق» ها رو برا چی تکرار ميکنی بعضی وقتها ؟ منظورم تکرار «هق هق» توی اين نوشته هاست .. يه جوريه .. وقتي هست بقيه كلمه ها شبيه به لاف زدن ميشه .. يا مثل داد و بيداد كردن و گنده حرف زدن يه آدم شكست خورده .. من كه از لحاظ باسوادانه نميتونم توضيح بدم حرفم رو ولي خب حس ميكنم اين هق هق فرق داره با بقيه كلمه هاي شبيهش .. يعني اگه به خط بريل بنويسي شعر رو موقع دست كشيدن آدم متوجه ميشه كه اين كلمه فرق داره با بقيه .. حاليت نشد ؟‌ .. ببين انگار بقيه كلمه ها يه طرف هستن و همگن هستن ولي اين يه كلمه يه طرف ديگه است .. هق هق رو به نظرم ديگه ننويس .. ننويسي باور كن مخوف تر ميشي .. ميخوام يه بار نصفه شب نوشته هات رو بخونم ببينم ميترسم يا نه