اينجا ۱۲ نيمه شب است /.
دراز می کشم و چشمهايم را  می دوزم  به سياهی -
درست به قلب تاريک پلکهای بسته ام -
+
امشب چقدر به بوی خيانت آغشته ام -
به بوی درد جانکاه مخدر -
وقتی رختش را می رود که از جان کسی بيرون بياورد و مرد -
می ميرد - که تازه بزايد ...
+
چه بغض تلخی حنجره ام را گرفته است -
مثل بادکنکی - منبسط از هوای مرده ی بازدم مردی که می داند - فردا -
چگونه دم جانداری که دوستش می دارد -
از ته حلقوم خشک و گرسنه اش -
بر می تابد و نمی تابد ...
+
چه هجوم توفنده ای دارد اين حجم گرفته ی هوا -
گويی درست می زند به هدف -
حنجره ام را گرفته است و
نوا - ...
چون لبه ی تيز و برنده ای -
هق هقم را تف می کند بيرون ...
+
چه نکبتی ست - وقتی فرياد می زنی :
زندگی حيطه ی مختومی ست - آکنده ی تذوير - لبريز درد - شهوت - دروغ - پول ...
+
از درد احمق فرار می کند و من -
نيمه شبی که می روم به سياهی پشت پلکهايم ۰
می دانم -
زنده بودن - مرثيه ی نا مردن است ...

/ 24 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

اين تبريک الکی نيست..عيدت مبارک....

لیلا

ديدمتان....معلوم است که حواستان بوده ... من امروز رسيدم. خيلی چيزها را نديدم هنور. خيلی چيزها را هم خواندم و عبور کردم هنوز روی پوست سال هستم ... نو نشدی چيزی هم روی سرت نکشيدی ... خيلی خوشحالم که شما هر چه که هستيد احمق نيستيد و مثل بچه ها رفتار نميکنيد... يک چيزهائی در مورد ترکيدن گفتيد يادتان هست؟ اگر بشود که مرا ببينی چی يادم ميدهی ؟ اينکه روی کدام سقف آهنی چطوری از چيرهائی عکس بگيرم که سيگار ديده شوند خوشايندم نيست ... من ديدن را دوست دارم اما ايستادن توی سياهی آدم روبروی و از نگاه او ديدن برايم جذاب است ... هيچ فکر کرديد چی يادم خواهيد داد؟

MATADOR

سلام هومن جان.سال نو مبارک اميدوارم سالی سرشار از موفقيت پيش رو داشته باشی.

لیلا

خودکار قرمز برداشته ميکشد زير اشتباهاتم ... فکر ميکنی چند بشوم آخر سر؟ هومن!‌ من يک چيز شفاف ميخواهم.... من نميدانم اين درست است که چيزی از کسی بخواهی يا نه! چيزی که خودش ندارد ... پر توقع شده ام. آرامش ميخواهم.

لیلا

اگر اينجا تعطيل است خيالم را راحت کن من از چشم انتظاری بيزارم ... چرا نمينويسيد پس!؟ :(

لیلا

پايت را دراز کن ... من خسته ام، کلافه ام و می خواهم مغزم را بپاشم روی دستهات ... تو نگاهش ميکنی ميگوئی : ليلا. يک ليلای خالی مثل گفتن خيلی چيزها ميماند، مثل سلام. مثل نقطه. مثل دوستت دارم. مثل بس کن. مثل واقعا که. و مثل خيلی چيزهای ديگر ... اما ليلا اگر هومن را فرياد بزند! آخ! هومن ... چطوری ميشود صداش؟ دوست ندارم استغاثه شود. دوست ندارم بترساند تو را ... ديدی داشتی فرار ميکردی اما ... درمانده شده بودم نه؟ هر وقت راست ميگوئی که سخت به ضررات هست درمانده ميشوی ... من اينجوريم. آه ... صدات که کردم ... به ات گفتم ... نه اينها را توی بلاگم مينويسم. می نويسمش به زبان خودم. تو که ته قصه های مرا بلدی دلشوره ميگيرم وقتی ميخوانيم. بعد آخرش فقط می روی يا سه نقطه ميشوی ... شد چهار بار و نيم :) صبح که بيدار شدم شمردمش ... خواب بودم وقتی تکرارش کرده بودی ... من وقتی صدات ميکنم يعنی دارم می افتم يعنی هيچ کسی ديگر نمی تواند بگيردم ... تاب وزنم را ندارد ... تو سنگين تری راست گفتی برای همين است که صدات ميکنم ... ميزانم ميکنی...

MATADOR

سلام ببينم بازم که نيستی پس کی مينويسی؟