روی آخرین دایره ی ورود ممنوع ها نوشته بود : دوست داشتن ممنوع !  پاسبانی نبود . نیازی به پاسبانی نبود .  آن خیابان نحس ، پر کشش ، می کشاندت توی هزار توی خودش ... آن ها که رفته بودند می گویند : نیروی چرخشی که دور تو می چرخد ، تا پیوند های شیمیایی ذراتت را جدا می کند و در خود فرو می کشد . ما بقی ات ، تفاله ای ست ، که به تمامی تلاش هم کنی ، چند سالی طول می کشد تا بازیابی شود ، باز خوانی شود و تازه خودت که می شوی ، سیاه چاله ای شده ای که روی آخرین دایره ی ورود ممنوع هایت نوشته است : دوست داشتن ممنوع ! 

 

/ 4 نظر / 26 بازدید
تک محصول

با عرض ادب و احترام از شما دوست عزيز دعوت ميکنيم تا در سيستم کليکي تک محصول شرکت نماييد و پس از بررسي شرايط با استفاده از اين سايت کسب در آمد و پورسانت دريافت کنيد www.takmahsool.com/webmasters با تشکر [گل]

لی‌لا -آبی‌آسمانی

یادته در مورد بازی کردن صحبت کردیم؟ حرفات خیلی برام تلخ بود همشو هم قبول نداشتم اما بی‌ربط هم نبود بهشون فکر کردم. حالا می‌بینی وقتی بازی نمی‌کنی هم نهایتن قصه‌ات بازم همون نتیجه رو می‌ده؟ اگر فرض کنیم بازی کردن مثل یه جور اجرای کاغذی باشه مثل نوشتن نمایشنامه و بعد اگر لازم بود اجرا رو سن واسه تماشاگرای دیگه که تماشاگرات هم باورت دارن و تو رو به نقش نزدیک می بینن، اونوقت شاید روش من بهتر از روش تو باشه. کمتر آسیب پذیر و آسیب زننده خواهی بود. تو دوست داشتنت بی‌حد و مرزه در مورد آدمهائی که قابل اندازه‌گیری هستن، ظرفیت و توانائی و امکاناتشون با هم فرق داره. پس فکر نمی‌کنی روشت اشتباهه؟ اگر نیست چرا تنها می‌شی؟ تو هر قدر بگی که تنهائی رو دوست داری و ازش لذت می‌بری باز نمی‌تونی منکر این بشی که وقتی با کسی که دوستش داری هستی لذت کمتری خواهی برد. تو می‌تونی رو همه‌ی ورودیهات بنویسی دوست داشتن ممنوع اما دوست داشته شدنت هیچ ربطی به قواعد تو نداره و اینکه بالاخره همیشه کسانی هستن که قانون رو رعایت نمی‌کنن و وارد می‌شن...

لی‌لا -آبی‌آسمانی

این رنج ممتد رو کاش یه جائی با تغییر این اعتقادت تموم کنی چون تو واقعن دوست داشتنی هستی و سخت‌ گیری و باید و نباید تو دوست داشتن هرگز به تو چیز بیشتری جز اینی که هستی نخواهد داد در حالی که اندازه ی تو بزرگتر از این حرفاست.

لی‌لا -آبی‌آسمانی

موضع من همیشه اعتراضی، کوبنده و معین کننده بوده و خواهد بود اما برتر و پرخاشگرانه خیلی کمتر هست. در واقع گرچه من از خیلی چیزها می‌ترسم اما توی اون پست از چیزی نترسیدم تازه با اون ریتمی که تو گفتی: چقدر پرخشاگرانه بود ، با موضعی برتر ، اعتراضی ، کوبنده ، معین کننده ؛ نمائی از ترس رو نساختی بیش از اون قوته نه وحشت و واقعن من توی اون نوشته و اکثر نوشته‌های دیگه‌ام موضعم قدرته حتی وقتی کسی رو دوست دارم ممکنه با قدرت رنجش بدم درست مثل این میونه که لپ بچه‌ای که خیلی دوستش داری و به شدت بکشی اون گریه می‌کنه و اذیت میشه اما تو در واقع آماده‌ای که با تمام قوا نوازشش کنی. اتفاقن من این اواخر خیلی به جنس خودم نزدیکم توی نوشته‌هام چون کمتر محتاطم. و اما ... خیلی بد شد که نشد درست به موقع بشنومت. می‌دونی وقتی اون اس‌ام‌اس رو زدم یاده کی افتاده بودم؟ یاده وقتی که برام توضیح دادی در دستشوئی گیر داره و وقتی تونستم بازش کنم گفتی آفرین و وقتی اومدم تو اتاق و دیدم که داری آروم سیگار می‌کشی و لبخند می‌زنی :) اونموقع خیلی دلم تنگ شد... اما به هر حال نشد که بشنومت...