حس عجيبي ست ...   مي خواهم تكرار شوي  توي من و هر بار ... بخواهم كه مست ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 فقط چشمانم را براي ساعتي ببندم و به هيچ چيز فكر كنم ... 

هيچ چيزي كه بستر سياه بلندي ست ...

خلاء اي -  انگاره اي - سپيد  رنگكي  واژه اي ... 

فرياد و پچ پچكي بي تفاوت !

ديگر تدخين هيچ افيوني جانم را تازه نمي كند ...  و صداي تو ....  هه !

 

 بس  كنيم ...  همه مي دانند ...

 تو  در كنج رسايش ديوار هايي خلاصه مي شوي  ... كه زاويه ي بسته يشان ...

 ستون اشكهاي گرسنه ي من بود ... 

پوستين چرك و خزه بسته ات را با الواني هيچ آشيانه اي قسمت نخواهم كرد ...

اين بوي عفن و تند تيز ترش ...  بوي باور اعتقاد من است نسبت به هر اندازه خاطره اي كه زاده مي شود از كيسه هاي  جان  و گذشت دقيقه هاي جاودان كسالت –

انديشه هاي بكر تعبير ها و  ابهامي خيال انگيز  بدان ...

 كوچكترين خطككي نخواهد كشيد ...

 

ما با تصور روشن داشتن هر چيزي كه مي گذرد ... رد مي شويم ...

اين چه مقتدر معبري ست كه تنها باور اميد ما  ايستايي اش را رنگ كرده  است ؟؟

به پشت ... نه همين لحظه اي كه رفته است و دستي بدان آويخته مي داريم ...

نگاهي كه مي كني ...  در يافتنش كار ساده ايست ...  پلكان هر آن قدمي كه جلو نهاده ايم ...

چون مشتي گريز پاي خاك ريز شن از گره مشت  - گسسته است و ما ...  دخيل بست چيزي مي شويم

 كه كم دارد از حقيقت وجود ....

خيال وار و پرافاده با اميد ... ! زمزمه مي كنيم ...

 آه  اي شگون بد تقدير روزگار ...

آه اي شكست اعتماد من به هر چه  رو به روي توست ...  .... 

دلم تنگ است ...  دلم  خاطره مي خواهد دلش ..../.

 

 

 

 

/ 4 نظر / 27 بازدید
فروز

بوی «تو» گرفته‌اند نوشته‌هايت ... تقسيم می‌شوی ... شايد هم انحلال و اشباع و جوانه‌زنی است ...

فروز

می‌کشی‌اش بيرون از لايه‌های درونی ذهنت ... جانش می‌دهی ... به آن می‌پيچی ... ميان حجم استخوان‌هايت فشارش می‌دهی ... آنقدر که جان تو کاهيده می‌شود...و او جان می‌دهد به زخم هجوم ... نعش‌اش تعفن است و فضايی خالی قد يک گذشته ، قد تمام خلسه‌هايی که آمد و رفت ... حالا سهم آن همه تقلا سری است که از درد سنگين است ... ما رد می‌شويم ... اما انگار چيزی می‌ماند ... مثل چراغ‌های روشن خيابان از پشت شيشه‌های مه‌گرفته‌ی يک ماشين ... که نورشان ادامه دارد اما چشم را می‌زند ...

فروز

بايد زلال شوی هومن! صافی، نه دُرد ... فرصت رسوب و جدايش دهی به هر چه که کُرکت می‌کند ...

فروز

گاهی به اين نتيجه می‌رسم که چشم های من کرک دارد ...