توي تمام تيرگي هايي كه انسان در لحظات متعدد زندگي – خوب يا بد ... تلخ يا شيرين ... گرم يا سرد ... دچارش مي شود ... يك چيزي هميشه هست كه آونگ خودش را ميزند ... گويي هيچ منطقي ... حتي تمام ادله هاي مستحكم تجربي تمام عمر هم  - نمي تواند خدشه ي كوچكي به آن وارد كند يا حتي به تقابل – لحظه اي بايستد و پس آن بشكند ... مثل رودي خروشان - آوار تمام رشته هايت را مي روبد ... و تو ...  به لذت معجزتي كه هم آهنگ ضربان سنگين قدم هاي تقدير است ... ذهن ملون خود را ترك مي گويي ... بي هيچ داشته اي انگار ...

مثل مرگ ...  و مي روي - تا انتهاي مسير ناخواسته اي كه جانت آرزويش بود است ... آرزويي كه در تقابل تمام دانشت براي نبود ... مي بايد باشد -  و خواهد شد ...

و اينك بيانديشيم ... كه زهر ... همان تفكر خلاق ست ... كه در عوض كاويدن يك لحظه ي ناب ... پي پيگيري درمان و دليل و مرض و قافيه است ...

 

 

/ 9 نظر / 6 بازدید

وقتی می آيم اينجا و ميبينم که کسی چيزی نگفته، غصه ميخورم، من به خاطر چيزی که اينجا بوده و هنوز هست می آيم پس مهم نيست که چقدر شخص نویسنده ی این حرفها را دوست ندارم دیگر یا هتر بگویم دچار رنج آور است شخصیتش، ولی از غربت نگاه ندیده شده ات همیشه رنج کشیده ام گرچه تو نفهمیدی که آدمها وقتی دیده میشوند که شان بدهند به نگاهشان به دیگری... آخ اگر میشد آن دو تا خاطره ای که از تو دارم را پاک کنم از این ذهنی لعنتیم... چند روز پيش تلويزيون مارهای کبری را نشان ميداد، راوی ميگفت مار با اينکه ميداند موش يا قورباغه ای که دارد ميخورد به زودی ميميرد اما باز تا آنجا که ممکن است زهرش را توی بدن او تزريق ميکند، که اينطوری دو روزه هضمش ميکند و اگر چنين نکند يک هفته ای... این تفکر خلاق زهرماری را خدا گذاشته توی این موجود خبیث... از اینکه جائی بدون نام کامنت بگذارم بدم می آید. اما حرمت اسم من بیش از آن است که لذت تماشاش را ببری...

چقدر غلط داشتم! فهميدی اصلن چيزی؟ یا بهتر است بگویم رنج آور است شخصیتش* ذهن لعنتیم* مهتدی زارع را ميشناسيد؟ يکی از عکس هاش شاهکار نگاه آدم به دنياست، روايت جا دادن دنيا در يک چيز کوچک. وجود مهمی را توی آن ذهن مشوش هوشمندت نميبيني، همان که اگر حتی به توهم‌ات راهش ميدادی بزرگت ميکرد، نميماندی اينطور تنها و خالی. عکس پائينی ديده نمی‌شود. دلم می‌خواست بدانم آن آبرنگ قرمز کف را چطور ديده بودی.

فروز

چگال شدی باز ...

نمايش نوشتاری‌ای را که تشريح کردی، تصویر جديدی نبود... «که من کوفته بودم ... به تمامی ... نه با تبر ... با حجمی از یاخته های منبسط از انزجار ... تا دندان مصلح نفرت و کالبدی که می خواست ... تا به آخرين عصاره ی جان ... بعد را بشکند ....» هميشه اينطور بوده از وقتی من به خاطر دارم. چنان هوشمندی‌ای به چه کار‌ات خورده اينهمه مدت؟!... بوی ماندگی می‌دهی ديگر.

هداک

مثل بچه ای که تازه راه افتاده و کسی با دستی فقط از پشت ديوار تحريکش می کند و به سمتش می خواند و او هرچه می رود توی اين دالان ها نمی رسد و پشت سر برگشتی درکار نيست و همه چيز از دست داده شده است . می نويسی !

گردو

وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن هومن.

گردو

اين بی نام از اوناست که ميدونه تو عکاسی. از کامنتش فهمیدم احتمالا اسمش قرآن يا يه همچين چيزيه.

داستان‌گو

نفرين برتو که تا عمر داری کلاغ‌هايی که از فراز گورت می‌گذرند/ بر تو برينند/.

فروز

نوبهارت مبارک هومن!