عـظمت خلاصه شده است در نگرشی بنيادی ... شايد آن هم نه حتی که در اصول بديع خلق بازپسخوردی آرام ...

‍[]

- ای کاش  پلكهايت  نمی لرزيد - صدايت تهی نمی شد و قلبت  نمی دويد ... 
  شايد اگر فقط کمی  لياقت کشيدن گناهت را می داشتی   اينگونه جهان در تکان          
  نمی افتاد ...

-

و من خشمی آگاه را فرو خوردم ...


باز عکس من در بديع ترين لحظه ی ممکن -
بيرون خزيد و  دنده دنده های ظريف و دقيق بخت -
   - گويی به تصادف -    - چون چرخ دنده های ساعت -
در لحظه ای که بايسته ی اتفاقی ست -  فرو می افتند -
و حركت ... چون موجی متحرك ... پيش می آيد ....

-

تو باختی ...

باخته بودی شايد ...
از آنی که اول بار به پاسخ بيانی مصلح ... به بهانه ای پوچ -
گيرنده های حساس لامسه را له می کردی و من ...
فکر می کردم به کاستی هايت  -
- به شدن در قالب بزرگ نشمه جاتی متحمل (!)
-  زيبا دختركاني كه بهترينشان سنگ صبور بزرگ نران زمينند ...

و شدم ...

درست تا پيش از بريدن دستهايت بود از فشار بند بندی که می فشرد
 استخوان حنجره ام را ....
 اظطرابی که  می لرزاند کيسه های گود چشمهايت را - 
و تـرس تو كه چقدر توی ذوق می خورد ...


[]

اين روزها ...

-
  احساس می کنم درست روی پله های آخرين جهان ايستاده ايم /.

/ 14 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروز

سه نقطه يعنی اين که من دوست دارم نوشته‌هات را ... می‌خونم‌اشون ... سعی می‌کنم درک کنم ... اما حوصله نوشتن ندارم ... دارم می‌رسم به زمين ... سريعتر برسم ... زودتر بلند می‌شم ... هه!؟

فروز

من به تو ايمان دارم هومن! به دانايی‌ات... جوانی‌ات... لطف نيست... دوست دارم ... به انگشتان يک دست هم نمی‌رسند کسانی که برايشان درد و دل می‌کنم ... می‌نويسم ...می‌نویسم و بار می‌گذارم برايت پسر ... . هر از گاهی از اول تا به آخر می‌خوانمت ... جانم جاهايی تکيده شده ... کم بوده‌اند کسانی که بمانند ... که بتوانند بمانند برايم ... همين است که نمی‌خواهم و نخواسته‌ام بيشتر ... جداییم همه از هم ... و جوری مرتبط ... متغیرهای مستقل که همه در دل یک تابع - به نام زیستن در یک زمان - گنجانده می‌شویم ...تو بخشی از باور منی به خاکی که جوان‌هايش پرترند از سن‌شان ... تعارفم نکن ... من راست‌هايم را ... رازهايم را ممکن است ننويسم ... اما هرگز دروغ نمی‌نويسم ... بنويسی ... امروز می‌خوانمت ... ننويسی مرور می‌کنم‌ات ... هنوز اول سطرم ... من بودن‌ات را دوست دارم ... اينکه بخندی بيش‌تر .. خوشبخت باشی زيادتر ... غمگين باشی و پر درد ... دوست‌تر ...

فروز

دوستی دو سر دارد ... مطلوب نباشد برايت ... کمتر آوبزان می‌مانم به سر ديگرش ... در قواره‌هايم نمی‌گنجد ... متعهد به ذهن نباشم ... آن‌قدر مغرور هستم که پای‌بند دل نشوم...

گردو

جانم . هومنِ منی ! . پشت گرميِ منی . مردِ منی ، بی سرو سامانِ بی ته. «زن را با حقيقت چه کار؟» . ابر مردی تو که صليبِ گناهت را ميکشی . نميترسی از زخم و زيلی و زشت شدن ؟ نه که نميترسی ، زن که نيستی ! که مدام فرشته ی بیگناه باشی . «مردي» تو! . هومنِ منی . باردار کننده ی منی . پدر شهراشوب!

ستاره

او وقتی هست که تو باشی. تو امروز ((هست )) ای٬ ديروز و فردا (( نيست )) اند اورا امروز بياب... به روزيم....!!!!

فروز

هومن! کلماتت اين‌ روزها تلخ نيستند ... مزه‌ی زبان پس از استفراغ را می‌دهند ... چی شده!؟

فروز

Ich war auch “a Sympathetic Sidekick

جمشيد

.. مثل من که هومن را تحسین می کنم و درد نوشتنش را . اصلا جذابيت او همين است كه دردش ، عميق ، به زيبايي نشت مي كند. مثل هر نمايش درام ديگر كه هرچه اندوهش بيشتر باشد و بيشتر متاثر كند بيشتر بليت ميخرند و كف ميزنند حتي با چشمهاي پف كرده و گونه هاي خيس. همين کلمات درددارِ دردآور هم اگر هر بار تلخ تر نشوند ، مثل مخدر مکرر ، ديگر هيجان زده نمی کنند تماشاچی ها را . يادت که هست هی می گفتم که تو شاملويی و گفتی اينقدر بزرگم نکن. يادت هست آقای حقيقت ؟ شاملو دردش را حراج کرد .. همان که در کلماتش بود .. / وقتی برای ليلا کامنت ميگذاشتم .. هرجا اسم تو بود برداشتم .. تمام حرفهام ناقص و سکته دار شد .. دو سطر آخر اصلا نچسبيد به سطرهای بالاتر ../وقتی تو مجسمه ی همه ی آن حرفهای من و ليلايی ، اسمت هم که حذف شود حذف نميشوی ../ کامنتهای توی گردو را که ديدم ، ديدم که ما در آستانه ی انقلابيم

هدا

ان روز که نشستم کلی از کلمات اينجا را خواندم خواندم و خواندم اخرش حس کردم که خاکستری هايم اگرچه پررنگ ترند اما لااقل حرفهايم را شنيده ام .. !

-

اضطراب...