من تمامي لحظه هاي خود را به جرم ابتلاي لحظه اي مست – يا نئشه فروخته ام 

و توي اين هرمان بكارت آدم – دوتا دوتا شده ، مثل تك ياخته اي پر هيجان ، سياهي ،

در امتداد ضربي تداوم دار رشد مي كند كه سپيدي ...

نيستي در لحظه اي كه  ‹زاده شده› زاده شد در حرامزادگي ‹نيستي› ، ديگر نيست –

اين ضرب طي شده هنوز طي مي شود  و  اين ‹هنوز› همچنان از دهان آدم ها بيرون مي پرد :

 كه خود فروخته اند و  توي اين هرمان لحظه اي چيزي ابدي يافته اند .. .

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
لی‌لا - آبی‌آسمانی

دلم تنگ شد برای اون دست‌نوشته‌های روی کاغذهای رنگيت توی اون جا قلمی قديمی ... برای ناگهان ترکيدن خنده‌هات حتی برای اون ضدحال‌های مهربانانه و تلخت... زياد دلم برات تنگ می‌شه...

ماه گل

سبک نوشتنتو خيلی دوست دارم ..