وقتی از آسمان بارید .. گفتم : اتفاق است دیگر - می افتد ... توی این وقت ها باید یادمان باشد همیشه باور کنیم که اتفاق است دیگر ... می افتد ...  بعضی وقت ها ... آن هم - ندرتا باید اتفاق بیافتد که -  گاهی اگر رفته را باز یابی می کنی ... خسته می شوی ... از این همه که پشت به پشت هم می افتند .... و گاه اگر مجالی یابی ... از بازیابی اش توی روز های رفته توی خاطره اندوهت می گیرد ... خسته می شوی ... تا دوباره تکرار شود توی ضربه های خودش ... تجربه های با طراوت تلخ ... توی زمان ... مثل چرخه ... تداوم دار ... تا مرگ .... توی آسمانی بی انتها ... می بارد ... می افتد و من این بار هم ... باور می کنم ./.

/ 1 نظر / 8 بازدید
لی‌لا- آبی آسمانی

معلوم است که من همين دور و برهام... توی سايه توی روشن... من شبيه واژه هائی هستم که تو دوستشان نداری سختت است نوشتنشان گفتنشان اما راحت است توی بهانه ها غرها طعنه ها... چطوری اين‌طوريست؟ چطوری می شود که بعضی وقتها... درست بعضی وقتها واژه ها اين قدر دم دستت می آيند؟ و درست خيلی وقت‌ها که بايد دم دستت باشند عقبشان می رانی و می گوئی : آها! اين جمله فقط مال يه زمان چهار بعديه! من و تو و چشمهامون و دستهامون ! فقط اونجا ميشه فهميدش... برای من هميشه ی خدا گفتنشان سخت تر از نوشتنشان بوده. خواهرم می گويد آن کسی که توی حرف زدن بهتر است بيشتر فکر کرده تا آن که توی نوشتن حرف زده... خواهرم هميشه درست می‌گويد. اما من هميشه همه ی حرفهای درست را حتی اگر کسی باشد که دوستش دارم، قبول نمی‌کنم ...