من از فکر کردن خسته ام ... از اينکه بنشينم سيگاري بگيرانم تا ژرفْ انديشه های آرمان شهر کسی را بسازم که من نيست ...
+
در خلوت آسوده ی جهان گم شده ام ...
دستم ساز ... بايدم هيج چيز نيست ...
اينجا سکوت کر می کند و مبهوت ... چون حقيقتی که نگاه می کند ...  لخ لخ ترش زمان را دود می کنی ...
بی قطعه های کليد وار محذوف ...
در کل ... مغروق /...
+


من ديگر نخواهم مرد ...
نه آنکه مرده ام ... از پيش /.
بل که «ام»ی ديگر نيست تا انگاره های ذهن را واو به واو هجی کند و از ميانشان
شعرگونه بزايد ...
-


تنها آن هنگام که وقتی نگاه می کنی ... حقيقت نگاه کند و لب که باز گشايی تبلور يابد و قدم که چاشنی کنی جان گيرد و لحظه را که زيستن کنی چون پيلی به چلچراغ خانه ای ماند - ديگر نخواهی مرد ...


 

/ 2 نظر / 16 بازدید
j

هنر آن است که بميری پيش از آنکه بميرانندت ، منشا و مبدا حيات آنانند که چنين مرده اند .. آوينی

لیلا

فراموش میکنیم که ما خوده حقیقتیم پیچیده در تو در توی جنسی لطیف برای محافظت از اصل نه برای پوشاندن و مستوری ... مادام که درک حقیقت همراهمان باشد نمرده ایم و غیر آن همواره مرده ایم... و در ایستائی هیچ یافتنی نیست و خستگی چیزی جدای از حقیقت نیست مخصوصا اگر ماندگی از اندیشیدن باشد، این خود پویائیست ...