11bc.jpg?mg4e1cFBTy8aCweM

نجاتم بده ... پوسته ي  حباب كه نمي شكند ...  اين خون من است   بر خورد كرده ام ... و با تنها چيزي كه مانده از او به جاي ... تكه اي - تفاله اي ... كالبدي بيدار ... در برابر ديوار ... كوفتم . نه تنها به صرف قاعده براي تلاشي نا معتقد ... آبرنگ قرمز اين كف - عصاره ي جان من ... جايي دگر بجوي و نجاتم بده ...  آنجا گويي رسوبي سترگ  - تلاش مرا و ترا ...

در ساليان خاطرات خود هضم مي كند ... جايي دگر بجوي ...

/ 1 نظر / 15 بازدید
فروز

تمام شدی باز؟ هفت سال در تبت را ديدی؟ دالای‌لاما با موهای مرد اتريشی -که بار اول دیده بود- بازی می‌کرد و می‌گفت: [موهای طلائي، موهای دست و پاهات هم طلائيه؟]