ولم كنيد آقا - خيال مي كنيد شهر هرت است كه هر ننه قمري كه پايش به جايي رسيد مي تواند نان مرا آجر كند ؟ ( آرام - زيرلب گفت )‌مرتيكه ي نفهم ... و با چشمانش آخرين سكوت طرف مقابلش را خورد.
مرد لات بود - ذاتا اينگونه بود - قيافه اي گرفته بود و متشخصانه نگاه مي كرد - ولي تا اين لحظه ي آخر فكر مي كرد كارشان به يك بحث كوچك ختم مي شود -
صداي پچ پچ زير لب آرام گوشش را خارند ...
مثل آبي كه روي آتش بريزند بر خواست و دستش را بالا گرفت و خيز بر داشت ... گفت :‌مرتيكه ي نفهم تويي و جد و آبادت - من دهني از تو صاف كنم كه رو بال قناريا بنويسن - تو بابات اگه تفكار نبود كه تو نميومدي ...
ول وله شده بود - چند نفر دور گرفتند ...
شلوغ و پلوغ ... پسر بچه اي كثيف كيف پر پولي را دستش گرفته بود و لرزان لرزان از محل مي گريخت -
شب ديگر داشت از نيمه مي گذشت ...
ماه بالا آمده بود و پولهاي كف خيابان را روشن مي كرد ..
اسكناس هاي سبز - خيس - له شده ...
باد غرش كنان دانه هاي برف و سرما را از دامنه ي كوه مي آورد - مرد ايستاد - سينه اش را صاف كرد ... فرياد زد ... پــــــــــــــــــــــــــــول .... پــــول ... پول باريده -- آهاي مردم --- پووولللل - و از فرط هيجان غش كرد و كف از دهانش آمد ... كسي نمي آمد ... و مرد دراز به دراز افتاده بود كف خيابان - روي پولها -
پسر بچه لنگ لنگان مي دويد ...
گاه گاه صداي سوت پاسبان مي آمد و ترس بچه را دوچندان مي كرد - با خود فكر كرد - بايد جيبي براي لباسم بدوزم --- و دستهايش را به سينه اش چسباند و حركت كرد ... هوا هر لحظه سرد تر مي شد ..
پولها و مرد يخ زده بودند - مرد نيم غلط افتاده بود و پشتش اسكناسهاي يخ زده  چسبيده بود - انگار قسمتي از كف را به خودش پيچانده بود ...
-
پاي چپش بر شدت دردش افزوده بود ...
هواي سرد تمام قوايش را مي بلعيد ...
چشمهاي نيمه بازش دو دو مي زدند
خوابش گرفته بود و به خود نهيب مي زد ...
(نبايد خوابيد - نه - خواب همان مرگ است نه )
دو ضربه ي سيلي با دستان منقبض و سردش به صورتش زد ... تا خواب بپرد ... ولي نپريد - اوج گرفت
سرش گيج مي زد - همه چيز تار مي شد - بخار ها -
انعكاس سطح يخ زده ي زمين - و اسكناس هايي كه مشخص نبودند ... شك كرد ... ايستاد ... تلو تلو خوران نشست - خيابان اسكناس شده بود؟ صدايش آرام و بريده بريده بود ... آرام خود را به اسكناسهاي پشت مرد چسباند ... كيفش را به خودش فشار مي داد ...
مرد عصباني بود -
از اينكه يك ضربه بيشتر خورده بود و مردم جدايشان كردند ... كلافه شده بود ...
سعي مي كرد خود را خلاص كند تا ضرب شستي نشانش بدهد ... ولي فشار زياد بود ...
و او فقط از ته حنجره داد مي زد ...
فحش مي داد - خط و نشان مي كشيد - تف مي كرد .
-
مي گفت گدا صفت رزل -
و همينطور که عقب عقب مي رفت علامت می داد -

لات هم ليچار بارش می کرد -

 : گمشو ننه جنده -  خودم ننت و می گام -

و همينجور فاصله يشان زياد می شد .

از دعوا خبری نبود -

لات رفته بود و مرد کيفش را ميان بارانی کثيفش می جست -

عصبی بود - دستش می لرزيد ...

مدام نفس می زد و بخار از دماغ دهنش بيرون می آمد

سرد بود - سنی از مرد می گذشت

هميشه ايرادش اين بود که احترام سنش را نداشت -

فکر می کرد جوان تر و تازه است ...

با همه دعوا می کرد ... معرکه راه می انداخت -

وای به روزی که کسی ۲ قران سرش را کلاه می گذاشت ...

در همين فکر ها بود و دستش پالتويش را می کاويد -

هر چه می جست کمتر می يافت

کم کم صبرش داشت تمام می شد ...

بلند شد ... پالتو را باز کرد -

جای دستهای کثيف و بچه گانه ای روی جيب بارانی اش پيدا بود و کيف نبود .

کلافه شد -

حرص می خورد از اينکه  لات را که نزده بود - کيفش را هم دزيده بودند ...

مرد آرام پياده راه می رفت -

فکر می کرد -

خانه اش نزديک بود ... چند خيابان آنطرف تر ...

و او توان اين را داشت که تا خانه اش پياده برود ...

به خودش فحش می داد ... زمان را به عقب کشيد ...

برای چند نخ سيگار ... آمده بود ...

و اين چند نخ برايش گران تمام شده بود ...

نزديک کوچه سيگاری آتش زد -

زير تير چراغ برق وسط کوچه از دور چيزی بر آمده بود ...

: اين سوپور ها نمی خواهند آدم شوند ... فکر می کنند بسکتبال است -

آخرش کوچه را به گه می کشند و می روند ...

آرام نزديک می شد ...

ولی ذهنش جای ديگر بود ...

دقت نمی کرد ...

وقتی رسيد -ايستاد -

خشکش زده بود ...

کيف خودش بود و آن همه پول و ...

بچه ی کثيف ... 

مرد می دانست کاری ديگر از دستش بر نمی آيد ...

نه توان داد کشيدن را داشت و نه می توانست حرکتی کند ...

او خشکش زده بود ...

او يخ زده بود ...

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
داستان‌گو

ديالوگ اول نوشتاري و بعدي‌ها محاور‌اي/ مثل شعر ننويس، يك خط نيا پايين، مثل ادم بنويس و دنبال هم/ پول‌ها هم‌اين‌جوري رخته بوده‌ن كف زمين؟/ يه دليل براش بيار/ ديالوگ‌ها رو بهترتر كن/ با اسم راوي هم امضاء نكن/.